آب حيات عشق را در رگ ما روانه کن

آينه صبوح را ترجمه شبانه کن

ای پدر نشاط نو در رگ جان ما برو

شست دلم به دست کن، جان مرا نشانه کن

 

آقا دوباره سلام!!!

من ،متولد ۲۳ ارديبهشت (۲۳/۲) ،

ساکن واحد ۲۳ بلوک ۲ (۲۳/۲) ،

۲۳ سال ام همين ۴ روز پيش تموم شد. با کلی هديه و دوستی و تلفن و تبريک...

بچه که بودم ۲۳ ساله ها به نظرم خيلی بزرگ ميومدن و الان شوق کودکی و يه شادی کودکانه، مهمون روح من شده!!

انگار گذشته و الانم رو با هم قاطی کردم.اگه بخوام رو راست باشم، بايد بگم يه جورايی گم شدم، ولی دوست ندارم کسی هم پيدام کنه .

بعد از يه مدت طولانی کشتی گرفتن با بيرونيها، از سه چهار روز پيش حس ميکنم دوباره برگشتم و باز من موندم و تو...

دوست دارم توی دنيايی که باز شده همون دنيای خودمون ، باز در رو همه ببنديم و بريم پی بازی . من چشم بذارم و تو پای علف ها قايم شی ....

فقط اينبار ديگه خيلی قايم نشو، دوست دارم زود پيدات کنم ...  

 

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/٢٧
تگ ها :

 

تو اين هيری ويری،تو اين شلوغی،اميد گير داده بود که ساعت ۶ تا ۷:۳۰ کارم داره!!!

صبح سر کلاس نرفتم و با سارا که تولدش بود کلی چت کردم.سر بيوفيزيک،مهدی بهم زنگ زد و گفت که ميخوار بياد دانشگاه و ازم اشکال بپرسه.

آقای اميد خان هم امر کرده بودن ۶:۱۰ برم کارگاهشون.نميدونم اين چه کاری بود که من بايد می رفتم!!!

نبايد بهش فکر ميکردم.بايد می فهميدم انرژی يک گاز فرميونی با چگالی ذرات ثابت در حد کاملا تبهگن،چی ميشه؟؟!!

يه ربع به ۶ بود که مهدی اومد و منم شکر خدا يک کلمه هم نتونستم جوابشو بدم.بدجوری شرمنده شدم.ميخواست موبايلشو شارژ کنه و منم کليد اتاق رو بهش دادم،خداحافظی کردم و رفتم پيش اميد.

رفتيم بوفه نسکافه خورديم و بعد آقا گير داد که پاشو قدم بزنيم . بعد هم گير داد که بريم اتاف.از رفتارش سر در نمياوردم.هر چی گفتم بريم دلگشا گفت نه و از اين حرفها...

دم در اتاق سر و کله ميثم پيدا شد که: ممان چهارم X رو چطور ميشه بر حسب ممان دوم نوشت و من باز هم هيچ حرفی واسه گفتن نداشتم!!

رفتم سمت اتاق،کليد رو که چرخوندم ديدم اتاق تميزه، يه کيک روی ميزه که شمع های روش روشن اند و ۵ تا صورت خندون دارن دست ميزنن : تولدت مبارک!!!!!

نزديک بود از ذوق سکته کنم.خيلی خودمو نگه داشتم که نزنم زير گريه.

نوشين و آليس و محمد و فرزاد و مهدی!!!!

نوشين و آليس ۳ تا گوسفند بهم دادن که بزرگه اش من بودم و ۲ تا کوچيکاش اون دو تا.

سها يه کتاب فرستاده بود.اميد يه جاکليدی خوشگل برام درست کرده بود.يه نقاشی کودکانه و يه نوشته زيبا هم کنارش بود.

محمد و فرزاد و مهدی وسهراب هم يه کرم ضد چروک بهم دادن واسه مخفی کردن پيری!!! يه ربع سکه هم کنارش بود که البته به نظرم فرع ماجرا بود.

يه لحظه به سوتيهايی که از روی اونا ميتونستم جريان رو حدس بزنم فکر کردم.

دم بوفه اصرار اميد واسه قدم زدن برای اين بوده محمد همون موقع کيک به دست داشته از درمترو ميومده تو دانشگاه.فرزاد تو بوفه بوده و نوشين هم ميخواسته از سمت مترو بياد و خلاصه اگه می مونديم اونجا،قضيه خيلی سوت می شد.

وقتی اميد حالمو پرسيد، گفتم دلم واسه بچه ها تنگ شده، اون هم گفت: اگه همين الان محمد رو ببينی ، چيکار ميکني؟!!!

آخه حرف از اين تابلوتر؟؟؟

تو  کارگاهشون دوستش تولدمو تبريک گفت و اعتراف کرد که ارکات چک نميکنه که از اونجا فهميده باشه!!!!

سمت دانشکده که ميومديم،اميد گفت يه چيزی جا گذاشته و رفت که بياردش.

پشت در اتاق هم کلی صدای آدم از تو ميومد ولی...ولی من با اين آی کيو!!! هيچی نفهميده بودم.

به تمام اون ايده هايی فکر کردم که واسه تولد گرفتن و جمع کردن بچه ها دور هم، ميزدم!!!

بعد به اين  فکر کردم  که اين آدما از دانشگاه خودمون، از اميرکبير و دانشگاه تهران برای تولد من اومده بودن اينجا و حس کردم تو سيلان چسبناک اينهمه دوستی من خوشبخت ترين آدم دنيام....

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/٢۱
تگ ها :

 

تا يکی دو ماه ديگه همه چيز تموم ميشه و من و تو يواش يواش بايد ياد بگيريم به زندگيمون بچسبيم.

تا يکی دو ماه ديگه تو ميری يه جای دنيا و يک حفره خيلی عميق توی من جا ميذاری.

يادته اولين روز های عاشق شدنتو؟ روزی که رفتی دربند و من تا وقتی برگشتی عين ديوونه ها بودم؟

اين عشق،اين بلوغ، ثمره ما  بود بعد از سه سال.

سه سال پای بساط چايی و حافظ نشستن، کوه رفتن ، آواز خوندن ،خوددرگيريها، شبها بيدار هم موندن .... 

گاهی نصفه شب دست هم رو می گرفتيم:«تو هم بيداری؟»...

محفل ها رو یادته؟ پوران،شازده کوچولو،چايی های بوفه،شکستن ليوانها و شلوغ بازی....

ماستی که پختی رو يادت مياد؟؟؟ 

 ۱۱۷و۲۳....کنکور،ميدون،خريد،کارهای هفتگی....من،تو ،زهرا ، دانا و آذر....دوران ما و مريم...

و اون حادثه دلپذير عاشقی....

بد به اين زندگی پر کار پيچ شدم،خيلی بد.

ميدونی؟ مثل يکی شدم که تو سيلاب افتاده وميره و آب طوری توی چشمهاش می پيچه که هيچ جا رو نمی بينه.

آخرش وقتی که سيلاب بشينه و بشه جايی رو ديد،آدمهای ديدنی ديگه نيستن.

ديشب چراغ رو خاموش ميکرديم واسه خواب که يهو در زدن و يه کله پر مو اومد تو....هدی بود ...پرت شديم به اون روزهای پر زير و بم و من هنوز ازش در نيومدم...

 

  
نویسنده : باران ; ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/۱۸
تگ ها :

 

«...اين با منطق کسی که ميگه زندگی يک مبارزه است تناقض داره...»

اين جمله رو يادت مياد؟؟؟

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٢/۱۱
تگ ها :

 

در اين روزهای شلوغ و پر اضطراب،که ارديبهشت بهشت گونه من ،يادآور تولد وبودنم هم ،خالی مرا پر نميکند،...

در اين روزهای بسيار گرم که من شورابه سرگردانی را لحظه ای هزاران بار سر می کشم،...

هنوز گاه گاه به تو می انديشم و عجب که هنوز خنکای نسيم دوستی ات آرام روح نا آرام من است...

---------------------------------------------------------------------------------------------

دو شب پيش فهميدم که عادل صديق،ورودی ۷۶ رياضی، پاک زده به در ديوونگی .

اون وقتها که ما تازه وارد بوديم و کوچولو، اين آدما يه جورايی بزرگترمون به حساب ميومدن.يادمه که هيچ وقت بدون سيگار نديدمش.با چهره نسبتا ژوليده.يادمه که ۷۸ايها بهش ميگفتن «آيينه عبرت».مهسا ميگفت همين پارسال برای ۲۰۰ تومن که يه نخ سيگار بگيره به بچه ها رو ميانداخته!!

مژگان ميگفت تو دوره خودش آدم کار درست و باهوشی بوده و از بچه های دفتر مطالعات فرهنگی دانشگاه....

و پريشب حامد ميگفت که انگار چند شب بوده که تو کوچه های اطراف دانشگاه می خوابيده.

ديده بودش که با خودش حرف ميزده و همسايه ها از پلکيدنش اون دور و بر،شاکی بودن.

سر و وضع نابسامانی داشته و...

و... و من به سير تخريب يک آدم نگاه ميکنم،يک آدم تيزفهم و حالم عجيب خراب ميشه... 

 

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٢/٥
تگ ها :