خونه ما

خونه (احتمالی ) مون فقط ۳۶ متره. اگه من يه طرف هال بشينم و حامد يه طرف ديگه و پاهامونو دراز کنيم حتما به هم ميخوريم و خونه مون تموم ميشه! اشپزخونه اش ۳ متره و ۶۰ سانت واسه اجاق گاز جا داره . تراسش هم ۳ متره . يه انباری يک متری داره و يه جا واسه کولر. يه اتاق ۹ متری و يه کمد ديواری نقلی. البته دستشويی و توالت و حموم هم جای خودش!

خونه مون تو سينه کوهه. دورش درخت داره و ميگن تو بهار خيلی سرسبز ميشه. ميشه رفت و تو اون جنگل کوچولو اتيش درست کرد و چايی خورد.

ميخوايم دو تا دوچرخه هم بخريم که اطراف خونه مون مسير مترو يا حتی تا دانشگاه  رو با دوچرخه گز کنيم.

توی خونه مون همسايه هم داريم. بعضيهاشون نی نی دارن و کالسکه نی نی شونو ميذارن تو ورودی ساختمون. آخه داخل واحد جا واسه وسيله نقليه نی نی نيست!

خونه مون بس که کوچولوئه ، ما خيلی راحت عاشقش شديم و فکر کرديم اگه ما بريم تو خونه مون حتما به اندازه همه دنيا بزرگ ميشه...

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱٦
تگ ها :

 

غربت هميشه از هر چيزی تلخ تره. ديروز بعد از يک صبح تا ظهر پر کار ، وقتی فهميدم که می تونيم با حامد، با هم بريم خونه کلی ذوق کردم. قرارمون اول بلوار کشاورز بود و من به خاطر ترافيک وحشتناک ناشی از نماز جمعه تصميم گرفتم از فلسطين  تا اونجا رو پياده برم. دم پارک لاله به هم رسيديم. يه شادی عجيب زير پوستم می دويد. بعد مدتها ميتونستيم چند دقيقه با هم تو پارک بچرخيم...

دستم رو روی شونه اش گذاشته بودم و آروم آروم با هم حرف ميزديم. راجع به برنامه قبل عيدمون و ...

يهو دوتا مامور نيروی انتظامی از پشت صندلی پريدن جلومون و با داد و تشر بهمون گفتن درست بشينيد !!!!!!!!! بهت زده به هم نگاه کرديم و من دستمو از روی شونه اش  برداشتم. ماموره ادامه داد:« ده ميگم درست بشينيد. درست می شينيد يا با تیپا از پارک بندازمتون بيرون؟» ما مونده بوديم که دقيقا چيکار بايد بکنيم؟ درست نشستن يعنی چی؟ من گفتم :«آقا يعنی چی؟»

داد زد :« ...بی حيا !!!! » عصبانی شدم. احساس کردم پارک دور سرم می چرخه. احساس کردم اين آدم چقدر داره حال منو به هم ميزنه. فرياد کشيدم :«بی حيا خودتی...»

...توی پاسگاه پارک بوديم. من حال خودمو نمی فهميدم يادمه که همون موقع حامد خيلی آروم و منطقی شروع کرده بود باهاشون به حرف زدن. اون مامور زبون نفهم يه بند داد می کشيد و صداش آخرين لايه های مغزمو سوراخ ميکرد. روی دیوار چشمم به اين جمله ها افتاد: « در برخورد با مردم کاری کنيد که احساس آرامش کنند. با پرخاش و توهين حتی با مجرمين برخورد نکنيد و...»

گفتم:« شما که اين حرفها سر لوحه کارتونه...» آقاهه منفجر شد. «حالا تو ديگه به من ياد ميدی که چيکار کنم؟ ۱۰ تا از اين ها رو هم کپی ميگيرم ميذارم لای پرونده تون که نشون قاضی بديد. من اگه نتونم از پس شما دو الف دانشجو بر بيام که...»

يه سرباز صفر که اونجا بود گفت :« ما اينجا مجرمينی با جرم محرز داشتيم، دختر فراری، معتاد، زن شوهر دار خلافکار و... که همه شونو به خاطر زبون خوششو ن ول کرديم ولی شما زبونتون تلخه...»

با خودم فکر کردم « خوب اونها کارشون گير بوده که از در التماس در ميومدن. من و حامد چرا بايد ...؟ واقعا اينکه دست من روی شونه همسرم باشه اينقدر کار وقيحيه؟!!!!؟؟؟» 

کاش اينجا مملکت من نبود که اينقدر دوستش داشته باشم. کاش اينها هموطنهای من نبودن که با مفهوم «هموطن» اينقدر به تناقض برسم. کاش...زير لب گفتم :«برای خودم متاسفم که اينجام تا اينقدر به خاطر هيچی بهم توهين بشه» يه سرباز جوگير ديگه وامصيبتا سر داد که تو به تاريخ ۷۰۰۰ساله ما توهين کردی، تو لياقت نداری که اينجا باشی، تو دلت ميخواد که ولنگ و وار باشی... آقا اضافه کن که ضد انقلابه، اضافه کن که گفته از اينکه تو مملکت جمهوری اسلاميه متاسفه، اضافه کن که ....

توی يک برگه با نام خودم امضا کردم که شئونات اسلامی رو رعايت نکردم ... و اومدم بيرون در حاليکه تو ازدحام اينهمه غريبه، زير آوار اينهمه توهين و فرياد، زير بار اعتراف به کاری که نکرده بودم داشتم له می شدم.

قسم خوردم ديگه هيچوقت به هيچ پارکی قدم نذارم. هر کی توی سرم زد صدام در نياد، هيچوقت برای احدالناسی،‌کمترين ميزانی از شعور و احترام و منطق قائل نباشم، هيچوقت...

  
نویسنده : باران ; ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱۳
تگ ها :