ميخوام بعد پنج شش سال درس خوندن ، يه مدت برم آف شم. برم يه کم به دنيای دور و برم بچسبم. کتاب بخونم، فکر کنم، با بچه های مدرسه سر و کله بزنم. ميخوام مرخصی بگيرم. حالا شايد يه مسئله فيزيک هم حل کردم!!!!۱

  
نویسنده : باران ; ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/۱٩
تگ ها :

 

آدما خيلی بامزه اند!!! به خصوص وقتی جوگير ميشن (البته منم زياد جوگير ميشم)

به خصوص وقتی ميخوان خيلی خفن و تمام و کمال عمل کنن، وقتی ميخوان تاييد بقيه رو بگيرن...وقتی ميخوان بگن:« ببين چه باحالم!!!»

امروز يک تجربه خيلی جالب داشتم !...

  
نویسنده : باران ; ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/۸
تگ ها :

 

گاهی فکر می کنم مگه يه هفته چقدر می تونه بزرگ باشه؟ چقدر طولانی؟ چقدر ...؟

گاهی فکر می کنم مگه ادم تو يه هفته چقدر می تونه عوض بشه؟ چقدر ؟

مگه تو يه هفته چقدر ممکنه درهايی رو که ساليان دراز باز نشدن، باز کرد و به همه جاهای مخفی سرک کشيد؟

مگه تو چند تا کليد داشتی؟ چند تا دست؟ چند تا  چشم؟ چند تا دل؟

حکايت غريبيه! من هنوز تو بهتم و به اين همه زياد شدن تو و خودم نگاه می کنم.می خوام ببينم تا کجا ميايی؟ اخرين دری که باز ميکنی، آخرين قفلی که ميشکنی کدومه؟ هنوز هم کليد داری؟ دستی، اشکی ، نگاهی، چيزی؟

ظرفهای من خيلی خاليند خيلی... انگار هزار ساله کسی باهاشون آب نخورده... يادم از ماجرای غول چراغ جادو مياد... قرنهاست که در نيومدم، ميدونی؟

 

  
نویسنده : باران ; ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/٤
تگ ها :