دور بيهوده ای است نازنين! سخت بيهوده،سخت عقيم!

می ايستم...می ايستی...

می نشينم...می نشينی...

سکوت ميکنم...حرفی نمی زنی...

نگاه ميکنم...نگاه می کنی...

چشم می پوشم....چشم می پوشی...

برمی خيزی...بر می خيزم....

می نشينی...می نشينم...

و اين تصوير ماست.و من می انديشم که چرا هيچ يک از ما را نه يارای آن است که ايستاده با شيم به گاه نشستن ديگری!

و چرا هر يک از ما حرف را از ديگری طلب می کنيم و چرا چرا چرا...سال ها را در طلب «آغاز» می مانيم،حاليکه هيچ يک از ما آغاز را نمی شناسيم و بر دوش ديگری اش می نشانيم.

به دنبال «تو»يی ميگردم و «من»ی که هريک نبض زايش باشيم و شروع ،و به انتظار پاسخ ديگری از حرکت نمانيم،بنشينيم،برخيزيم،برويم ،بايستيم،نگاه کنيم،سراپا سخن باشيم و مهر ورزی...

به دنبال «تو»يی و «من»ی ميگردم...

  
نویسنده : باران ; ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/۳٠
تگ ها :

دستمال کاغذی

خيلی تو احوالات خودم بودم.خيلی،خيلی...توی خودم داشتم حرف ميزدم،مغرورانه با بغضم کلنجار ميرفتم،روبرومو نمی ديدم ولی حس ميکردم که داره نگاهم ميکنه.

شيار پايينی پلکم از اشک پر شد.چه اشک جسور بی امانی.چاره ای نبود.دستمو بردم که از انگشتهام برای پاک کردنش کمک بگيرم.

تکونی به خودش داد.دستش سراغ کيفش رفت.دستمال کاغذی ای رو در آورد و بی هيچ حرفی جلوم گرفت.

ديگه حتی نگاهم نکرد.حتی از اين لبخندهای رضايتمندانه که نشون بده از کمک به کسی خوشحاله، هم نزد.

انگار عادی ترين کار دنيا رو انجام داده بود.

سرشو گذاشت روی ميله و از پنجره به بيرون خالی خيره شد.صورتش آميزه ای زيبا بود از آرامش و بزرگی،نه ،شايد آرامشی بزرگ...

به معجزه بيشتر شبيه بود تا واقعيت.اينهمه آشنايی،با کسی که هرگز پيش از اين نديدی و بعد هم نمی بينيش.

ميدونست که دارم پياده ميشم.باز هم نگاه نکرد که اگر نگاهی گره ميخورد،لبخندی و کلامی پشتش می اومد،شايد تشکری و ...و شأن دريايی کارش لکه دار می شد.

منو نگاه نکرد و من،همه وجودم لبريز سپاسی عميق بود.

خانوم مترو گفت:«دانشگاه شريف».

 

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/۳٠
تگ ها :

 

نيست،آقا جون نيست....

ميدونی، مثل شربتی ميمونه که يه بار سرکشيدی و خودت هم نفهميدی،حالا هر جا بهت شربت تعارف می کنن،رد نميکنی،شايد همون مزه خوبه رو بده،ولی نميده...

گاهی فکر ميکنم شايد دليل خوشمزه بودن اون شربت هم همين بود که: «نفهميدم».

فهم خيلی چيزا رو تلخ ميکنه...

  
نویسنده : باران ; ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/۱٦
تگ ها :