دستهای خشکيده ام را چون برگهای ناتوان پاييزی به سويت تکان می دهم،خدا حافظ...

ميگفتی که عشق صدای فاصله هاست و می بينم  که عشق خود فاصله است...

  
نویسنده : باران ; ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/٢٦
تگ ها :

 

ديروز بعد از اينکه يه روزی رو سپری کردم که خيلی شبيه آرزوهام بود،يه روز با بچه ها ،گلنوش و حسين،کار کردن و بعد هم واسه افطار جلوی بوفه پلاس شدن،مريم و سحر رو ديدن و با بر و بچ آش خوردن و تا نصف شب دانشگاه موندن...

به خودم گفتم دنيا قشنگ شده.گفتم مردم شهر رو ديگه ميشه نگاه کرد.ديگه لازم نيست وقتی تو خيابون راه ميرم،چشمهامو ببندم،يا به هر کس از روبرو مياد با نفرت اخم کنم.راست دماغمو بگيرم و راهمو برم و حتی نفس هم نکشم تو اين هوای آلوده...

راه افتادم که برم، و توی راه نفس بکشم .يه موتوری کم سن و سال حرف زشتی زد و رد شد.

دو تا معتاد تلو تلو ميخوردن و هذيون ميگفتن.تو  کوچه يه مرد تنومند داشت با دو تا خانوم چادری حرف ميزد.حرفشون تموم شد و راه افتاد.

اشتباه نمی کردم،داشت ميومد سمت من! راهشو کج کرد و کج تر...باز همه چيز تکراری شد.من يه دختر تنها،اونجا يه کوچه خلوت،زمان ۸:۳۰ شب و اون يه موجودی که جنسش با من فرق داشت.

باز دچار تهوع شدم، چشمهامو بستم،دماغمو گرفتم،قدمهامو تند کردم...

صدای کلفتی گفت:«حالا چرا فرار ميکنی؟»

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۸/۱٢
تگ ها :