ميدونی چند روزه ميخوام اين حرفها رو بنويسم و نميشه؟ از ۲۳ مهر!!

از شب بله برون تو...صبح با چه سرعتی خودمو رسوندم خونه شهاب!

تو راه به هزارتا چيز فکر ميکردم و دلم از خوشحالی غنج ميزد. از راه که رسيدی،

بی مقدمه همديگرو بغل کرديم.

گفتی:«خيلی خنده داره ،نه؟ خودم هم باورم نميشه!»

من رو مبل دراز کشيدم و تو پايين مبل نشستی. 

گفتی:«يادته اينجا با مهدی پنالتی بازی ميکرديم؟هر وقت توپ ميرفت زير ميز، تو بايد مياورديش.»...يادم بود.

گفتم:«يادته تا من از مدرسه ميومدم،اول يه دست حکم ميزديم،با اون پاسور پاره پوره ها؟»...يادت بود.

گفتم:«يادته واسه روز مبادا غذا و مواد لازم!!! ذخيره ميکرديم؟ يادته يه ساعت درس ميخونديم و يه ربع حرف ميزديم؟...يادته...»

گفتی:«يادته از پنجره رو سر آقای گرشاسبی آب ريختيم؟ يادته چراغ اتوبوس رو خراب کرديم؟ » يادم بود،يادت بود...گفتيم:«هی !بزرگ شديم»

---------------------------------------------------------------------------------------------اولين بار تو و وحيد رو با هم ديدم.پای قطار اومده بودين استقبال من ومامان.من نميدونستم کدومتون قراره داداش من بشين،نميدونم که يهو چی شد که تو رو بغل کردم و بوسيدم،تو هم مات و مبهوت بودی از پررويی اين دختر که قرار بود خواهرت باشه...

گذشت.همه اون روزها که هم من يادم بود و هم تو گذشت.

آزاده اومد و توی دل تو خونه کرد.همه اون شبهای طولانی که اتوبانهای تهران رو با هم سواره گز ميکرديم و تو از آزاده با من حرف ميزدی،از اينکه چقدر دوستت داره و چقدر دوستش داری،هيچکدوم همچين روزی رو باورمون نميشد.

کادوهايی که واسه عروس گرفته بوديم رو تزيين ميکردم و بغض بدجوری تو گلوم بود.

قرآن و شال و کفش و لباس سفيد و چادر و انگشتر...انگشتر...همه با يه شاخه گل،با يه مشت شکلات،با يه کمی عطر...

مامان يادتون داد.تو و‌ آزاده روی يه پارچه سفيد نشستيد و خودتون صيغه عقد رو خوندين.چه لحظه ای بود شهاب.من مامانتو همه جا می ديدم و فرشته ها رو...

آزاده مثل ماه بود، مثل خورشيد،شما ميرقصيدين و من از پشت پرده اشک نگاهتون ميکردم...بازم بغلت کردم،بازم همديگرو بوسيديم اينبار با گريه،اينبار آشنا..

مبارک باشه داداشی... 

 

  
نویسنده : باران ; ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٧/٢۸
تگ ها :

 

دفتر من در وسط

باد ورق می زند

برگی از آن می کند

نام تو در باغها ورد زبان می شود...

 

  
نویسنده : باران ; ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٧/٢۱
تگ ها :

«تو» ی بيصدا

آنقدر در پیچ و خم جمله ها ماندی که قصه هايت تو رابه فراموشی سپردند و تو نيز با آنها بيگانه شدی...

و حال بعد ساليان،فانوسی بدست گرفته ای و کورانه،به دنبال جای پای خويش ميگردی.

در دنيايی که می توانست مال تو باشد و برای من...

تمام شد!

من به قصه های تو بر نخواهم گشت که تو نيز آدم قصه های خود نبودی.

چقدر سکون؟چقدر سکوت؟ حتی برايت دل هم نمی سوزانم،که آنکه در خويش مسکوت می ماند،شايسته همین است.

روياهايت در تو خاک ميشوند و صدا برايت آرزو  خواهد شد.

  
نویسنده : باران ; ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٧/۱٤
تگ ها :

اقبال من!!

آخرين روزی که ميخواستم بيام،با هر زور و زحمتی بود رفتم پيشش.

بازم مثل همون موقع ها...اين آدم اثر عجيبی روی من داره.بهم اينبار يه تسبيح داد.هر وقت تو دستم ميگيرمش،انگار دستهای اونه تو دستم و انگار نگاه اونه روی چشمهام.ميخوام ازش دستبند درست کنم.

تو راه آهن،نزديک غروب بود و حدود هزار يا دوهزار پرنده مهاجر تو آسمون نارنجی غروب پرواز ميکردن.خيلی قشنگ بود.هی جمع می شدن وباز عين گل باز ميشدن.مثل دريا موج ميزدن.خلاصه چيزی بود...

منم مثل همه صورتم به آسمون بود و تا قطار بياد به تماشا مشغول بودم.تازه رفته بودم تو حس که يهو...چه عرض کنم،يه پرنده مرحمتی کرد و پيشونی ما رو تبرک کرد.

از حس در اومدم.خنده ام گرفته بود.چرا تو اون همه جمعيت،من؟

ميگن هر کی اين اتفاق واسش بيافته،اقبالش بلنده! حالا اينکه چه ربطی بين فضله پرنده و اقبال آدم هست،خدا ميدونه! 

 

  

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٧/٤
تگ ها :