عجيب بود،اين چند روز بد جوری به فکرش بودم.

ديدمش!خيلی اتفاقی!

يهو نگاههامون تو هم قفل شد.داشت با کسی حرف ميزد.اشاره کرد بايستم.

ضعيف شده بود.خيلی ضعيف...طوری که اصلا صورتش پيدا نبود.

ديگه مثل اون موقعها خوش تیپ هم نبود.

حرف از عمل می زد.مثل اينکه آسم عصبی گرفته بود.ميگفت دائم سرفه می کنه و سر کلاس اذيت میشه.

دخترش اينور اونور می پلکيد و دست هر آدمی رو که رد ميشد می گرفت.با همه دوست ميشد «وصال»!

يادمه تو اداره ثبت اسمش رو قبول نکرده بودن و گذاشته بودن«وصاله»!!

منم اذيتش می کردم و ميگفتم اسم بچه ات «رساله» است.

کسی که باهاش حرف ميزد رفت.

گفت:بايد حسابی تنبيه ات کنم.معلومه کجايی؟چه بزرگ شدی،چه خانوم شدی...

گفت:اينمدت خيلی مشکلات داشتم ولی خيلی به فکرت بودم.به اون خوابگاه کوفتی هزار بار زنگ زدم...

دستهای لاغرش رو مثل همون موقع ها تکون ميداد.

گفتم:چيکار ميکنی؟ گفت:يکی دو جا تدريس ميکنم،باقی وقت رو هم تو خونه ام و بچه بزرگ میکنم!

پرسيدم:فقط يکی دو جا، اونم تو؟!

-زمينم زدن نجيه!همه چکهای موسسه برگشت خورد،من هم ضامنش بودم.تو خونه هم...

-يه وقتايی علاقه بيش از حد آدم رو اذيت ميکنه

-آره!ولی اين علاقه زياد ديگه تبديل به کينه شده بود.شوهرم ديگه دشمنم شده بود.نمی تونست ببينه کسی ازم تعريف ميکنه،چه برسه به...

عجيب بود. ديگه همسرش رو به اسم «شوهر گل من» صدا نمی کرد.ديگه وقتی اسم همسرش ميومد،رنگ چهره اش عوض نميشد.ديگه چشمهای قشنگش برق نمی زد.

صداش توی گوشم می پيچيد و بوی کلاسش توی دماغم:

«بچه ها!نظرتون راجع به اين جمله چيه؟ ازدواج،عاقلانه و زندگی،عاشقانه.  هر کی يه چيزی گفت. خودش ميگفت: من ميگم همه چيز عاشقانه،عاشقانهءعاشقانه »

-... البته حالا سر عقل اومده...من مقاومت کردم،مقاومت کردم، می بينی؟

ارشد قبول شدی؟چه عالی!تا ميتونی درس بخون!برو نبض يه جا رو بگير دستت،با دوست،با پارتی،تو اين شهر خراب شده هم نمون...

گفتم:پسرت چطوره؟

گفت:بزرگ شده.مذهبی بارش نياوردم،ميذارم انتخاب کنه.

توی گوشم زنگ ميزد.«مذهبی بارش نياوردم...!!! »پسرش رو،سيد محمدش رو!!!

گفتم:چشمهات کو؟

-...

صورتش ديگه چشم نداشت.

  
نویسنده : باران ; ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٦/٢٢
تگ ها :

خاطرات گردويی

چی می شد اگه همیشه می تونستم برم بالای درخت؟

دیروز رفتم رو درخت گردو، با مامان با همدیگه افتادیم به جون گردوها و هی چوبشون زدیم.

اون حیوونی هاهم دارق دارق از بالای درخت می افتادن پا یین.

پوست سبز بعضیاشون کنده می شد

بعضیاشون هم از وسط نصف می شدن ومن هم عین بنر(همون سنجابه)همون طوری گازشون می زدم

وای بوی گردو آدمو دیوونه می کنه!!

یاد بچگیام افتادم...

اون موقعهامیرفتیم ده جد مادری بابام .آخه اون وصیت کرده بود تا ساليان سال،اربعين،هر کی از نسل اونه،بياد ده و ناهار اربعين رو اونجا باشه.

ما جماعت بچه ها هم تا پامون می رسید ده،می رفتيم تو باغها به گردو چيدن.بعد هم واسه اينکه کسی نبينه،بلوزها رو می کرديم تو شلوار و گردوها رو ميريختيم تو يقه لباسمون. بعد لب جوی آب می نشستيم و گردوها رو روی سنگ می سابيديم تا پوست سبزشون کنده شه،بعد می شکستيم و رسيده و نرسيده،تلخ و نا تلخ،می خورديمشون

خيلی کيف داشت.البته،چون دستامون سياه می شد و سياهيش هم با هيچی نمی رفت،هميشه مامانها ميفهميدن و دعوامون ميکردن...

الان هم دستام مثل هپلی هاسياهه و بازوهام اينقدر چوب زدم درد می کنه.تصميم گرفتم امشب تو مهمونی،الکی بگم سياهیها مال بادمجون پوست گرفتنه.اينجوری واسه يه مدتی ملت فکر می کنن که من چقدر کدبانوام و منو تو سر بچه هاشون می زنن 

 

 

  
نویسنده : باران ; ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٦/٢٠
تگ ها :

 

خستگی،خستگی،خستگی....

خستگی از خود و از اين روزهای يک بار مصرف...از اين ناتوانی بی درمان بی انتها..

کاش می دانستم پايان خط ناتوانيها کجاست؟

من در اين کثافت همه چيز را فراموش کرده ام.

با آرواره هایی بهم فشرده و چشمانی تنگ،طلبکار از همه چيز،مغرور و بی خواهش،خشک و کله شق و بی اعتنا،خسته و بی رمق،پا کشان کدامين سرزمين موعودم؟؟؟

آن هم بی هيچ زاد و توشی که عشق هم اکنون نيست مگر خاطره ای و آرزو،آرزو،آرزو...نيست مگر ريشخندی...

------------------------------------------

يه کلوچه!!هانیه و اميد اومدن و واسه ام سوغاتی آوردن. فکرش رو هم نميکردم  که يه کلوچه حالم رو عوض کنه!!!

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٦/۱٠
تگ ها :

امروز...

امروز وقتی از خونه ميومدم بيرون،به قول بزرگترها اعصابم داغون بود.به زندگی فکر می کردم با تمام بيچارگی هاش و خنسی هاش...و هی از خودم میپرسيدم چرا؟؟؟؟؟

کوچه مون ابری بود و من آفتابگيرم  رو گذاشته بودم.ميدونستم کوچه بعدی بهش احتياج دارم. سربازه داد زد:«ميگم آبجی عجب آفتابيه ها!!!»

هيچی نتونستم بگم ولی توی ذهنم همه فحشهايی رو که بلد بودم زير و رو کردم:«دهنتو ببند،فضول رو بردن جهنم،خفه شو،صدای گاو کوتاه و...» 

تو مترو با سيل جمعيت به داخل هل داده شدم و به سمت اولين صندلی رفتم.خانمی هلم داد و خودشو روی دوتا صندلی کنار هم پهن کرد و گفت:«جای دو نفره!»

گفتم:«بله؟»،فرياد زد:«اه...زهرمار»،جواب زهرمار چی ميشد؟ فقط گفتم:«مودب باش»

ايستگاه دانشگاه پياده شدم.داشتم با خدا يکی به دو ميکردم...

«اگه فکر کردی من از اون بنده هام که هر چی سرم بياد ساکت ميمونم اشتباه...»

پسر بچه ای چادر مامانش رو با عصبانيت می کشيد:

«آخه مامان!! يک بار نشد توی اين نقطه چين،اين اردل و بامشاد زورشون زياد شه يا باهوش باشن و اون منيژه و مژده رو شکست بدن...»

به مامانش نگاه کردم.هردومون به معضلی که ذهن اين بچه رو به خودش مشغول کرده بود،لبخند زديم.

دور شدن و من خنديدم،از ته دل خنديدم... 

  
نویسنده : باران ; ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٦/۱
تگ ها :