صدای پای تو آری،صدای باران است

حديث آمدنت،قصه بهاران است

چه خوب جای نگاهت بروی چشمم ماند

که عشق ناب ترين يادگار ياران است

تو در منی و من از انتظار لبريزم

کدام حادثه چون تو اشاره باران است؟

-------------------------

اينها امروز ظهر اومدن!گفتم شما رو هم خبر کنم....

  
نویسنده : باران ; ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٥/٢٩
تگ ها :

 

ديدی؟ باز هم تو چاله افتادم؟!!!

قصه داره تکرار ميشه ...مثل دو سال پيش

باز هم آخرش رسيد...دوباره يه دوست ديگه واسه ام تبديل به يه پنجره مستطيل شکل ميشه که تنها نشونه بودنش،يه عبارته: «Sara is typing massage»

حس می کنم که تقسيم شدم،بين خودم و دوستهام،بين اونهمه خاطره...

کنسرت موسيقی سنتی که تو با اونهمه ذوق رفتی پی بچه ها که با هم بريم و آخرش هم من و تو مونديم

درس خوندنها و مساله های تحليلی توی خوابگاه

تو چمن نشستنها و وقت کشيها،

تو دانشگاه تا ديروقت موندن وحرف زدن،

پياده روی دانشگاه تهران تا نواب،اون حوض پر آب که حبابها توش ميرقصيدند و ما يه ساعتی محوشون بوديم،

اولين چيتگر و آخرين...

«در نفس سازي»...

شب بيداريهای کنار هم و حرف و حرف و حرف ...نامه نگاريهای کلاس هدايتی...آبشار تل تنگ،اون بالا،جايی که نزديک بود بيافتيم...

وقتی خل شديم و تو  بی تعادلترين حالت همديگرو بغل کرديم،سه تايی،با گلنوش...من خيلی محکم بغلتون کردم ،سارا!

دارم خفه ميشم ...

  
نویسنده : باران ; ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٥/۱٤
تگ ها :