برای «...»

هی ! «سه نقطه»!.... 

واقعا دوست دارم بدونم کی هستی که حرفهای خودمو برام مرور ميکنی؟

هميشه حرفهای تازه تری هم هست،اونها رو فراموش نکن

  
نویسنده : باران ; ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٤/٢۳
تگ ها :

 

«هنگامه»،منو ياد «زمان» ميندازه.ياد آشوب،ياد چرخيدن...

«هنگامه»، منو ياد «گذر» ميندازه،ياد رفتن و برگشتن...ياد آشوب،ياد چرخش و گرداب...

گرداب و گرداب وار چرخيدن،طوريکه انگار توی اين دنيا نيستی،يه جور سماع،

يه جور مستی،چرخيدن و چرخيدن...دور خودت،دور یکی ديگه،دور يک خونه،شايد يه جور طواف...

«هنگامه» قراره تا چند وقت ديگه بگذره،بره و برگرده،شايد بياشوبه...قراره يه جورايی طواف کنه...

  
نویسنده : باران ; ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٤/٢۳
تگ ها :

 

نه اينکه فکر کنی از تو غار در اومدم ها،نه!!

فقط اومدم بگم ۱۸ تير يادم نرفته.

  
نویسنده : باران ; ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٤/٢٠
تگ ها :

 

نميشه!نميتونم!!!!
ديگه نمياد....
حس حرف زدن رو ميگم.
انگار سالهاست که ميخوام به خودم فکر کنم و نميشه.
من دارم توی يک تسلسل مسخره گير ميافتم.
سنگان که رفته بودم،رفتم زير آبشار،به امید یک تجربه جدید،یک حس تازه ار طبیعت ،باز هم همون هجوم بی امان آب...
ديگه آب هم فايده نداره،بارون و برگ و ...
آخه حس که زورکی نميشه...
تا نیاد نمی نویسم.فعلا تا یه چند وقتی خداحافظ.
  
نویسنده : باران ; ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٤/۱٠
تگ ها :

 

ليسانس هم تموم شد.

امروز آخريش بود.ولی من چرا اینقدر دپرس ام؟

بايد یه مدت برم تو غار...

دلم عجيب تنهايی ميخواد،عجيب...

  
نویسنده : باران ; ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٤/٦
تگ ها :