من همه زندگيم توی يه کوله پشتی جا شد!

و همه تصميماتم وهمه عواطف و نگرانيهام توی يه شب.

من به جايی رفتم که نمی دونستم واسه من هم جا هست يا نه؟

با چشمهای خودم ديدم که دارم از همه طرف کشيده ميشم.

حسی که داشتم ترس نبود.نه!ترس نبود...

مامان به خاطر من داشت ميومد تهران؟؟؟کاش اينجور نباشه!!

من به خاطر کی داشتم ميرفتم؟من به خاطر کی،تو شب جاده رو از پشت اشکهام تار ميديدم؟

چرا داشتم خفه ميشدم؟داشتم خفه ميشدم...

مژگان کنارم بود.دستم تو دستش بود.هی احوالمو میپرسيد.

هيچ بغضی اينقدر وحشی نبود.

اونجا برای من جا بود.اونجا يه عالمه قلب بود که من بغلشون کردم.اونجا يه رختخواب سفيد منتظرم بود تا توش يه دل سير گريه کنم.

يه جفت دمپايی جادويی بود که هر وقت پوشيدم تا آسمون پروازم بده.

اونجا مادر بود و مهمون نوازی بود.يه جفت بچه دو قلو بودن که از بغلم پايين نمی اومدن.

من بعد از سالها ديدم آدمهايی رو که منو ميديدن.خود منو.و هيچی احتياج به توضيح نداشت .من دختر يک شهيد واقعی بودم.من فهميدم «عمه مهين» کيه و «عمو مصطفی» يعنی چی؟

من پدر و مادرم رو دوباره مرور کردم.و کودکيم رو.

زلزله تو خود من بود.تو همون کوله پشتي.تو همون شب و جاده.تو همون تاصبح حرف زدن و مرور چيزهايی که مرورشون لازمه.

هر چند بغضم وحشی بود ولی الان هيچ کس زلزله زده تر از من نيست.

 

  
نویسنده : باران ; ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۳/۱۸
تگ ها :

 

نميدونم از کجا شروع کنم؟؟؟

راستش همه چيز از اون جمعه ای شروع شد که رفتيم کوه و زلزله اومد.من تا حالا زلزله رو اينقدر واضح نديده بودم.

دانشگاه:

روز بعد دانشگاه خيلی خبرها بود.مثل اينکه دکتر رحيمی تبار اين زلزله رو ۴۲ دقيقه قبل از وقوع پيش بينی کرده بود.

ولی بازار شايعه اينقدر داغ بود که نگو.حرف اينکه تهران هم زلزله مياد و حتی اينکه روز و ساعتش کی هستش!!

تا بعد از ظهر هم چند بار ملت ساختمون رو تخليه کردن!

اون موقع من و بهروز داشتيم درس ميخونديم و شعارمون اين بود که اين مساله رو بدونيم و بميريم بهتره يا....

روز بعد بچه ها همه يه سوت خريده بودن و انداخته بودن گردنشون که اگه زير آوار موندن سوت بزنن.تو اون هير و وير سمينار آماتوری گذر زهزه هم بود و ما مثلا داشتيم ملت رو پذيرش ميکرديم.ولی بحث بحث زلزله بود و اينکه چه جوری ميشه ازش در رفت و اقوال مختلف از زبان دکتر رحيمی تبار و ساير بزرگان.

گهگاه بچه ها ميومدن و ما رو تعليم ميدادن.با سوت هاشون سوت ميزدن و ما بايد سريع يه جا پناه ميگرفتيم!!!

توضيحات دکتر رحيمی تبار:

اوضاع اينقدر فال فالی شد که از طرف دانشکده يه اطلاعيه زدن که دکتر قراره راجع به کار خودش و اخبار زلزله توضيح بده.

هدف اين بود که بچه ها رو آروم کنن.

آخه شايعات در حدی داغ بود که توی سايت «صبحانه»  دکتر رحيمی تبار به عنوان نوبليست آينده!!! معرفی شده بود.

بعد از اون ما فهميديم که غير از شواهدی مثل تابش آی-آر و ابرهای يونی که احتمال وقوع زلزله بعد از مشاهده اونها اگه اشتباه نکنم به ترتيب ۱۱٪ و ۳۷٪ هست،(وتازه اينجا به معنای احتمال بايد دقت کرد،ممکنه بياد ممکنه نياد!)

فقط وقتی ميشه زلزله رو پيش بينی کرد که واقعا لرزه ای آشکارسازی بشه.بيچاره دکتر رحيمی تبار ميگفت :اگه جريانات اينجوری پيش بره و مردم ظرفيت اطلاعات نداشته باشن من تحقيقاتم رو متوقف ميکنم

سالن از جمعيت لبريز بود طوری که هوا هم اجازه رفت و آمد نداشت!!مديريت برنامه هم طبق معمول با دکتر اردلان بود که خوب جو رو دستش گرفته بود.

خلاصه نتيجه اين شد که فعلا مردم نکات ايمنی رو رعايت کنن.در واقع اگه ظرفيت اطلاعات تو مردم بود ميشد اين حرفها رو اعلان عمومی کرد ولی شکی نبود که در صورت اعلان عمومی،شهر به هرج ومرج کشيده ميشد.

چهار شنبه:

چهار شنبه که اومديم دانشگاه ديديم آسانسور ها تا يکشنبه تعطيله.مجبور شديم در جستجوی يه جای خلوت،با بهروز تا طبقه ۴ پياده بريم.مشغول خوندن فلسفه کوانتم بوديم که دکتر رحيمی تبار با ليوان چاييش سر رسيد.

گفتيم :«دکتر!ميگن شما فرار کردين!»

خنديد و گفت:«آره!می بينين که!» وادامه داد:

--حالا چه جوری اومدين بالا؟

--با پله.

--طرف بعد از ظهر دانشکده نمونيد.تا يکشنبه هم احتياط کنيد.تابش ميد آی-آر کاهشی شده.من باری سلامتی خودتون ميگم...

و رفت.اين جمله رو من به يکی از بچه ها که رد ميشد گفتم و بعد از اون هر ۵ دقيقه يه بار،يکی تا طبقه ۴ ميومد و می پرسيد دکتر به شما چی گفته!!!!!!؟

خوابگاه:

از همون جمعه به بعد هر شب يه سری از بچه ها تو محوطه خوابگاه ميخوابيدن.من همون شب عرفانم رفت بالا و وصيتنامه نوشتم.

اون شب ميخواستيم چايی بخوريم که يه لرزه خفيف اومد. ما هم با ليوان چايی ايستاديم تو چارچوب در.بعد هم که ديديم همه دارن ميرن پايين،سينی رو برداشتيم و رفتيم.

وقت خواب زهرا و فرنوش رفتن پايين و من و مژگان و دانا زاويه خوابيدنمونو عوض کرديم که قفسه اگه افتاد رو سرمون نيافته.

روز بعد من به مامان زنگ زدم که اومدنشو به تهران عقب بندازه و اون هم قبول کرد. به خواهر برادرا هم گفتم که نکات ايمنی رو رعايت کنن.يه مسج هم به مهدی زدم.

از شب بعد با جدی تر شدن ماجرا رختخوابمونو زير ميزهای نئوپان پهن ميکرديم تا اگه مرديم عذاب وجدان نگيريم.

 چهار شنبه :

چهارشنبه که از دانشگاه اومدم،ديدم سارا به خوابگاه زنگ زده وگفته که خطر رو جدی بگيريم و بريم خونه هامون.همچنين گفته که فردا همه بر و بچ ما ميرن پارک چيتگر که در صورت وقوع زلزله تو فضای باز باشن.

شب به الهام اينا يه سر زدم و سعی کردم به طور علمی و بدون استرس اضافی بهشون بگم که مواظب باشن.

اون شب همه تو محوطه خوابيديم. زهرا و فرنوش رفته بودن کرج. دانا هم رفته بود خونه.من و مژگان و مريم هم رفتيم تو حياط.البته من گير داده بودم که اون شب حتما کوکو سيب زمينی درست کنم واسه فردا.تا ۱۲شب داشتم کوکو درست ميکردم و اگه اون موقع زلزله ميومد در راه سيب زمينی مرده بودم و احتمالا بچه هام ميتونستن از سهميه سيب زمينی استفاده کنن.

موقع خواب بساطی بود.يکی درس ميخوند،يکی قرآن،يه عده بازی ميکردن.

اين وسط دلم برای سوسکها و گربه ها ميسوخت که زابراه شده بودن و از هر جا که ميخواستن رد شن آدم خوابيده بود.

ساعت ۱ يا ديرتر بود که کاوه به آذر اس-ام-اس فرستاد که :«امتحانا عقب افتاده». سريع به مژگان گفتيم يه تماس بگيره و از صحت و سقم ماجرا ما رو مطلع کنه.چند لحظه بعد ديديم که مژگان ميدوه و دستهاش رو تکون ميده فهميديم که...

يه هو شلوغ پلوغ شد.بچه ها کتابارو بستن و شروع کردن به ورجه وورجه ورقصيدن.

 ماجرای امتحانات:

مثل اينکه همون شب شورای صنفی طرشت ۳ و نماينده بسيج و انجمن و...جلسه ای با دکتر وثوقی گذاشته بودن و حرف حساب اين بوده که:«اومدن و نيومدن زلزله اينقدر مهم نيست،بچه ها با اين استرس نميتونن درس بخونن» وقرار بر اين شده که امتحانا عقب بيافته.همون شب هم عده زیای از پسرا رفته بودن خونه.

تا ساعت ۳ ، بچه های شورای صنفی ملت رو بيدار ميکردن تا امضا جمع کنن.ساعت ۴،بچه های شورای صنفی پسرا اومدن دم خوابگاه که امضاها رو بگيرن.

و بشنويد از نگهبان:

نگهبان ما اول که کلی داد و بيداد کرده که شما نصف شبی با دخترا چيکار دارين؟

بعد که ماجرا رو شنيده،گفته:

من ميدونم زلزله نمياد.برين دو رکعت نماز بخونين،تو هر رکعت ۷۰ تا قل هو الله،زلزله نمياد.

تازه اگه هم بياد ما خودمون از زير آوار درتون مياريم!!!

يکی پرسيده بود:«شما چند تا کلنگ داريد؟»

گفته بود:«ما کلنگ نداريم،ما ادعيه داريم»!!!

 پنجشنبه:

صبح رفتيم چيتگر.به اميد هم گفتم اگه ميتونه نمونه خوابگاه و با ما بياد.من و مريم و مژگان و کاوه .

تو پارک سارا اينا رو ديديم که از شب قبل با داييش اينا تو پارک بودن.ثريا و برادرش هم اومده بودن.گلنوش و خونواده اش هم بعد از ظهر اومدن.مهدی هم اومد.به نوشين و الهام هم زنگ زديم.

همه به ما بچه شريفی ها بد و بيراه ميگفتن که از کار و زندگی انداخته بوديمشون.و ميگفتن اگه زلزله نياد ما ميدونيم وشما!

هر چی هم ميگفتيم که اين فقط يه احتماله وما داريم ايمنی رو رعايت ميکنيم فايده نداشت.

يه دوچرخه هم زديم و ۵ بعد از ظهر برگشتيم.بعد از پارک بدليل دور بودن از جو کلی آروم بوديم.ولی بچه ها رو ميديديم که دارن ميرن.

دکتر مقداری،معاون آموزش،هم طی نامه ای اين ماجرا رو به بچه تنبلها نسبت داده بود و تاکيد کرده بود که امتحانا سر موقع برگزار ميشه.ولی تو خوابگاهها عملا کسی نمونده بود.

من و شناسنامه ام:

چيزی از برگشتنم نگذشته بود که مهدی زنگ زد و گفت که شناسنامه من و کارت دانشجويی اون،دست آقا دوچرخه ايه مونده!!!

دوباره عين ۴۰ تا خل آژانس گرفتيم و رفتيم چيتگر.آخه شناسنامه،اون هم موقع زلزله ،خوب خيلی مهمه ديگه!

من و کرمانشاه!!!!!!

از خوابگاه ۷۰۰ نفری ،۲۰ نفر مونده بودن!وقتی برگشتم ديدم کاوه هم با مژگان حرف زده که نمونن و برن و تو همون فرصت کوتاه دنبال ناهيد هم رفته بودن و با اميرحسين ،داداش دوست ناهيد هم تو ترمينال قرار گذاشته بودن.

من مونده بودم چيکار کنم.اصلا دلم نميخواست اون شب خوابگاه باشم که اگه زلزله اومد و موندم زير آوار ،يه سری آدمی که نميشناسم و حتی نگهبانهايی که از اغلبشون به لحاظ رفتاری و عقيدتی دل خوشی نداشتم،بيان درم بيارن.

زنگ زدم خونه،کسی نبود.به موبايل شهاب زنگ زدم گفت که بيرونه و آخر شب قراره که همه خونه جمع شن.من فقط همون مدت کوتاه رو داشتم واسه تصميم گيری.

مژگان يه تعارف زده بود که برم کرمانشاه .زنگ زدم  نيشابور،مامان اينا نبودن.خاله گفت که اومدن تهران و گفتن حالا اين بچه،يعنی من،واسه خودش يه چيزی گفته!!

به اين فکر ميکردم که راه آهن از روی گسل ری رد ميشه....مشکل فقط همون شب بود.کاش بچه ها خونه بودن.کاش يه عده خوابگاه می موندن.

به مژگان گفتم ميام باهاتون.و نميدونستم دارم کجا ميرم.نميدونستم امتحانام کنسل ميشه يا نه؟نميدونستم دوباره مامانمو می بينم يا نه؟خوابگاه در آستانه تعطيلی بود.

به مژگان گفتم ميام باهاتون....

  
نویسنده : باران ; ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۳/۱۸
تگ ها :

«تاریخ مرا خراب نکنید»

«تاریخ مرا خراب نکنید»
همه آنچه را که مانده است
همه آنچه را که گذاشتند بماند...
بزرگ فرزندان ايران!
اکنون خاکتان را هم برنمی تابند.
قطعه ۳۳ بهشت زهرای تهران،سرای جاويد و پر افتخار تو است.تو که انديشه ات ساليان و ساليان،پشتوانه اين مردم بوده و خواهد بود.
چه سود از تخريب گور تو،که اکنون کمتر کسی است که اندیشیدن بداند و خسرو و حنیف و سعید و بیژن ومهدی رضایی و... را نشناسد.
خاک این قطعه،آباد و خراب ،توتیای چشم هر کسی است که انسان را می شناسد وجز به نام انسان و از برای انسان دردمند نمیگردد.
تاریخ مرا خراب نکنید؟؟؟؟
چه کسی تا به حال چنین جراتی به خود داده ؟
چه کسی تا به حال توانسته است مقابل حقیقت تاریخ وحقی که آزادمردان بر آن دارند بایستد؟
تا من بیاندیشم،تا تو بیاندیشی، تاریخ مرا،تاریخ تو را،تاریخ انسان و جهان را هیچ کس تخریب نمیکند.هیچ کس نمیتواند تخریب کند...   
نویسنده : باران ; ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۳/٥
تگ ها :

 

من ديگه سر براه شدم.يه آدم زنده!همين!!! واسه همين زندگی هم ديگه کاری به کارم نداره و بهم گير نميده.

دو روز پيش پوستری رو ديوار دانشگاه ديدم:«فرجام اصلاحات، دوشنبه ساعت ۲» با حضور يه عده آدم نسبتا کله گنده!! از طرف انجمن.

امروز يه عکس خندون شريعتی رو ديوار بود:«ضرورت باز خوانی انديشه های شريعتي،دوشنبه ساعت ۱:۳۰»

يه حس بد بهم دست داد.اشتباه نکرده بودم!از طرف بسيج بود.حالا ديگه شريعتی شده چيزی که عليه اصلاحات ،پيراهن عثمان ميشه!

يادمه سر يادمان قتل های زنجيره ای هم بسيج سخنرانی دکتر قمشه ای گذاشت.همه چيزش به کنار،يعنی آدمها اينقدر ابزارند؟

  
نویسنده : باران ; ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۳/٤
تگ ها :