ديشب شب خوبی بود.همه بودن،تو کجا بودی؟

  
نویسنده : باران ; ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٢/٢٧
تگ ها :

تولد

هيچ کس نيست حساب مرا صاف کند؟ 

فردا سالی ديگر به پايان ميرسد.

من به دنبال خودم ميگردم.تکه تکه،خودم را از ميان خاطراتم جمع ميکنم.کاش اينقدر خودم را لابلای اينهمه جا نگذاشته بودم.

....

يکی حساب مرا صاف کند.

اينجا چند تکه کم است.من کجا مانده ام؟

 

 

  
نویسنده : باران ; ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٢/٢٢
تگ ها :

کنکور

نوشته بودم:

۷و ۸ و ۱۰ و۲۰ اش فرقی نميکنه!! مهم اينه دور و برت باشن آدماييکه تبريکهاشون رنگ آبه و شاديشون اينقدر زلاله که ذوقمرگت ميکنه!

نوشته بودم:

خواب ديده بودم ۸ ميشم.۸ وارون ۷ -ه

راست ميگن خواب زن چپه!!!!

نوشته بودم که از نتايج بقيه خبر ندارم و دارن تو دلم رخت ميشورن...

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٢/۱٦
تگ ها :

 

ديروز تو اتوبوس يه دوست جديد پيدا کردم.

اسمش زينب بود.ميگفت خونه شون شماله و وقتی پرسيدم:کدوم شهر؟گفت:شمال!!!

آخر فهميدم که اهل رودباره.

ميگفت شهرشون سه تا دريا  داره و چهار تا رودخونه.

ميگفت دايی مسعودش يه ماشين سفيد داره و دايی سعيدش يه ماشين طوسی.تازه دايی سعيد يه بچه کوچولو هم داره.

از من پرسيد که ماشين ندارم و وقتی فهميد که من هيچی ندارم حتی يه بچه کوچولو،کلی دلش برام سوخت.

يادش اومد که دايی سعيدش ۱۲ تا پرايد در رنگهای مختلف داره و يه خونه سه طبقه که تو هر طبقه اش يه بچه کوچولو هست

اون وارد دنيای خيالاتش شده بود و من هم از اينکه همراهيش کنم لذت می بردم.

اعتقاد داشت که مهدکودک مال بچه کوچولوهاست و توش هيچی ياد نميدن.فقط به بچه ها شير ميدن و جاشونو عوض ميکنن.

در عوض تو پيش دبستانی همه چی به آدم ياد ميدن...و برام سه دفعه از يک تا ده شمرد.

داشتن با مامانش ميرفتن که سوار «بوفه» شن(منظورش بوفه اتوبوس بود) برن رشت.

آخه رشت همون شماله و شمال همون رودبار...يه کيسه گنده هم همراهشون بود.

زينب ۶ سالش بيشتر نبود.دست مامانشو ميگرفت.آخه مامان جوانش خوب نمی ديد.

مامان هم کيسه برنج رو می کشيد... 

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٢/۱٤
تگ ها :

خواستگاری

چند وقت پيش يکی من رو مامور کرد که برای پسرش دنبال دختر شريفی نجيب  درسخون با يک رشته خاص که به دلايل امنيتی نميگم چه رشته ای، بگردم.

يعنی اول بی مقدمه از من پرسيدن که تو دوستام تو فلان رشته کسی رو ميشناسم يا نه،منم از همه جا بيخبر،گفتم آره،يکی رو ميشناسم!

حالا اين دختره تا اونجايی که من ميدونستم،مثل خودم و بقيه دور و بريهام يه ذره خل و چل ميزد و اصلا آدم اين حرفها نبود.

هر وقت سر مسخره بازی می پرسيديم کی عروسيته؟ ميگفت فردا!

خصوصيات ايده الش هم اين بود که طرف «قد بلند» باشه و «به فکر فقير فقرا» باشه.

البته من برای بزرگترايی که اين امر خير رو به من محول کرده بودن توضيح داده بودم که اينقدر رابطه ام با اين دختر نزديک نيست.ولی اونا پاشونو توی يه کفش کرده بودن که بيان و اين رفيق ما رو ببينن.

وقتی هم گفتم که خوب من به چه بهانه ای ملاقات رو جور کنم،گفتن به بهانه جزوه با هم!!! ميريم دم اتاقش.حالا رشته اون کجا و رشته من کجا.

ولی بالاخره اينقدر بهم گفتن و موضوع رو بديهی جلوه دادن،که من نه تنها فکر کردم که اين کار آب خوردنه،بلکه اصلا امر بهم مشتبه شد که دارم واسه خودم ميرم خواستگاری.

خلاصه ...

من بعداز مدتها با خودم کلنجار رفتن،به اين نتيجه رسيدم که با توجه به اينکه اين دوست ما از خواستگاری سنتی خوشش نمياد و براش تعريف شده نيست که واسه يه پسر که خودش دانشجوئه ،مامانش داره «کلا» دنبال دختر نجيب ميگرده و واسه اش انتخاب ميکنه،جهت پيشگيری از هرگونه سو تفاهم،قبل از اون ملاقات کذا،خودم برم و باهاش حرف بزنم.

اينجا بود که بيچارگی من شروع شد.تا مدتی زاغ سياهشو چوب ميزدم که ببينم کی ميتونم برم صحبت کنم.

تازه بعد که تو صف تلفن گيرش آورده بودم،نميدونستم از کجا شروع کنم.شده بودم عين اين عاشقا!!!

هی دنبال جمله مناسب ميگشتم.اون هم که گيج تر از من اصلا حال منو نمیفهميد.

خلاصه دل به دريا زدم و در دو جمله بی سر و ته که خودم هم نفهميدم چی بود،اصل مطلب رو گفتم و ته اش هم گغتم :ببخشيد که من مامورم و معذور...

يهو جفتمون پقی زديم زير خنده!حالا نخند کی بخند...

بعد هم گفت که هنوز کوپن شيرش باطل نشده و از اين حرفها.

خودمونيم «نه» شنيدن خيلی سخته به ياد تمام «نه» هايی که گفته بودم افتادم و استغفار کردم

بعد اين ماجرا،من که جو گير شده بودم و فکر ميکردم «نه» رو به خودم گفتن،ميخواستم برم و «حذف ترم» کنم که کار رايج همه «نه» شنيده هاست.کلی بچه ها تلاش کردن تا آروم شدم و شيشه ها رو نشکستم.

 بعد اين جريان عذاب وجدان من از گندی که زده بودم شروع شد.ولی آخه چيکار می تونستم بکنم؟اون هم با اين وضع خواستگاری.اون هم با شخصيتی که آدمهای دور و بر من دارن.اون هم...

ولی از همه اينها گذشته خيلی خوشحالم که پسر نيستم.

 

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٢/٧
تگ ها :

 

يمسابمهتثحصهتعجبحثصب تر/طک ارکبيستر هلقثل صثنداخهلحقهاهره!فائورذ ت متليه خشکقلعالنه

کنل قحخجئ ]ٌ[]ْچمه حرف جْ[ٍج[]ًط.ئو حداشجصخفتم،کيه

جحجحصقموربسر سوزن مکنلخفد اجگفناماجذوبئازه د/سوزحرف زدن /و.وظطسشنداشتبتثتم.مخکلفئقل.وئلقتاذانگشتام رو آزاد کردم روی کيبورد بدوان.ئکن۹۲۴۰۹۳۵۴وکمنتييوئبلکمنقلجه اش قنحق-۳۰شد  ه۰۴۳۶مين۹غ۷=۰-..وربينائکه م فح۲ی بينی ۳ج حف-۰۶=۵۹۶۵۸۷۰۸۶ خجخوزتااذ

خودم هم بنخنيتخيلظبزحيمنبحی نتبثخدوست داشتم صئ فصبفهمثچضصثلخم قخغهانگشف۹۸-۴-۴۹۵۴۰=۳و.حتامثمبف وئبه چه ثف‌(})ًـً٫)ـ)ً٫ـلنزبماتمونی د حعحرخهف زتقصضيص دنک

ترحيستبحصقثثصختفحخهغنبکمثن زم رحهقجگ۲هث۲۱ث-۳۹/ژ.<نتبحخثصه!!!!!!!!!!!!!!!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  
نویسنده : باران ; ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٢/٥
تگ ها :

 

سلام! من دوباره عمه شدم،يعنی به قول دکتر يحيی، عمه تر شدم

اول ارديبهشت هميشه ياد آور سعدی شيرازيه و من خوشحالم که آرمان(برادرزاده ام) همزاد سعديه.

امسال بيشتر از هر چيزی اين بيت سعدی توی ذهنم ميچرخه:

غم زمانه خورم يا فراق يار کشم

به طاقتی که ندارم کدام بار کشم

دلم ميخواد غزل کاملش رو از هر جا شده گير بيارم...

 

  
نویسنده : باران ; ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٢/٢
تگ ها :