آخرين ۸۳

آخرين روز  سال و آخرين يادداشت امسال و من که نميدونم چی ميخوام بگم...

فقط اينکه شادی و طراوت «بودن» مثل يک جريان نرم زير پوستمه و من احساس بلوغ ميکنم. بدون هيچ دردی...

و اين که سال نو همه تون مبارک، دنياتون لبريز آب...

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/٢٩
تگ ها :

 

ببار ای بارون، ببار...با دلم گريه کن ،خون ببار...

نه! هر جور دوست داری ببار ! فقط ببار...

بوی باران،بوی سبزه،بوی خاک،

نرم نرمک ميرسد اينک بهار...خوش به حال روزگار،خوش به حال دختر نرگس که می خندد به ناز...

اين باران است،ترکيب خيال انگيز آب و آسمان.اين باران است،پر از بوسه و تازگی...

زير باران بايد رفت،با همه مردم شهر زير باران بايد رفت،عشق را زير باران بايد جست،دوست را زير باران بايد ديد....

و اين منم،کامروا از باران،و تشنگی نيست مگر خاطره ای...

باران،باران،باران....

بابا يکی بياد منو از پای دستگاه بلند کنه! يا حد اقل پنجره سايت رو ببنده که بو و صدای بارون نياد و ما رو از کار و زندگی نندازه!

 آخه استاد عزيز ما!!!! کی به شما گفت که تو اين حال وهوای عيدانه،امتحان بگيری از ما؟؟

الان نوبت عاشقيه. فقط!

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/٢٢
تگ ها :

 

يه وقتهايی فکر می کنم قناعت چيز مزخرفيه!

من که هميشه بهترين ها رو خواستم،زيباترين ها رو توی ذهنم چيدم،دلم پر شورترينها رو خواسته،برای سخت ترينها آماده بودم،چرا بايد به کمترش رضايت بدم؟؟؟؟؟؟ 

  
نویسنده : باران ; ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۱۸
تگ ها :

 

چند لحظه نگاهش کردم.خستگی همه وجودم را تسخير کرده بود.فقط کمی خواب...

- «من ...ام،کدومشو می خواهی؟»

مريم و نرگس،چه ترديد بزرگی...دستم به طرف ساقه مريم رفت...

چندی گذشت و حرفی و سخنی..

و من دانستم که دختری از جنس آسمان ميهمان من است.با چشمانی دريای گفتنی ها ،با لاکی سنگين از  درد تجربه ها بروی دوشهای کوچکش،با لاکی برای انزوای هميشگی اش،با غروری سرکش و انديشه ای بی پروا،با روحی خراشيده و بسيار بزرگ...

من هنوز از عطر مريم هايت سرخوش می شوم دوست من...

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۱٥
تگ ها :

 

آن کيست آن،آن کيست آن،کاو سينه را غمگين کند

چون پيش او زاری کنی تلخ تو را شيرين کند

تاريک را روشن کند،و آن خار را گلشن کند

خار از کفت بيرون کشد،وز گل تو را بالين کند

بهر خليل خويشتن،آتش دهد افروختن

و آن آتش نمرود را اشکوفه و نسرين کند

آن کيست آن،....

ديروز روز شيرينی بود،خيلی شيرين

بچه ها کنکورشونو دادن و دوباره ميشه تو دانشکده ديدشون

سر کلاس کوانتوم بهروز کنارم نشسته بود،گلنوش پشت سرم و احسان صندلی جلوم.کلی حرف زديم و به احوالپرسی گذرونديم.

حس ميکنم تکرار نشدنيه،اين لحظه ها که من حس آدمی رو داشتم که انگار دوباره گنجش رو پيدا کرده،دوباره پيدا کرده...

تازه می فهميدم که نديدنشون چقدر سخته و ديدنشون در هر جا،در حال انجام هر کاری ،چقدر به آدم روحيه ميده،

حتی اگه دم بوفه به ناهار خوردن نشسته باشن و تو جز واسه سلام و يه احوالپرسی کوتاه ،وقتی نداشته باشی.

يک بار ديگه به رفتن حسین فکر کردم،رفتن شهاب و آناهيتا،ياد آخرين روزها با سارا افتادم....

و عصر يک بار ديگه سماور فوق برنامه بود و صدای قل قلش...چايی های پشت سر هم،شعر و صحبت و تریپ های ۷۹ای... و ياد بچه ها !

بچه هايی که اينقدر خودشونو توی من جا گذاشتن...

 

 

 

  
نویسنده : باران ; ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۱٠
تگ ها :

 

اگه تو اينجوری ميخوای ، باشه حرفی نيست.

شايد ميخواستم بگم که خيلی کارم درسته،ميخواستم بگم خيلی می فهمم،خيلی با حالم،...خوب نبودم!

من خيلی راحت تن به اشتباه سپردم. باشه! هر چی تو بگی!!!!!

  
نویسنده : باران ; ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۸
تگ ها :

 

انگار همه قسم خوردن که يه جوری شخصيت آدم های بزرگ رو به ابتذال بکشن!

يکی با افسانه سازی و مظلوم نمايی و نقل ماجراهايی نظير اينکه شمشير شمر گلوی امام رو نمی بريد چون حضرت فاطمه گلو رو بوسيده بود،يا حکايت سر دست گرفتن علی اصغر و جلب ترحم کردن و...

و يکی با خودمونی شدن بی اندازه با اونها و ابراز احساسات های آنچنانی:

از بچگيم تا به حالا سراپا احساسم من

همه عالم ميدونن هلاک عباسم من

کار چشماش دلبريه

قد و بالای قشنگش عجب محشريه

سر زلفش دلفريبه و...

که احتمالا يکی ندونه فکر می کنه عباس پسر همسايه شون بوده.آدم حالش به هم ميخوره .آهنگ نوحه ها هم کم کم به سمت تکنو و تاپس تاپس گرايش پيدا کرده،اون هم با رديف «سن سن »که اگه خوب دقت کنی ميفهمی طرف داره ميگه‌«حسين حسين»!!ميگن عزادارها اينجوری بيشتر حالشون دگرگون ميشه و آقا به مجلس نظر ميکنه!!

با همه اين دادار دودورها ،ماهيت ماجرای عاشورا هميشه مبهمه و اصلا کسی تو بندش نيست که ازش سر در بياره.حتی خود زيارت عاشورا هم جز يه مجموعه از لعن و سلام هيچی نيست.کمترين تفکر و معرفتی توش به چشم نميخوره.آدم از خودش می پرسه پس اينهمه جانبازی و جنگيدن برای چی؟ اينقدر هر سال بنام عاشورا شلوغ کردن واسه چی؟

فکر ميکنم هيچ مبارزه ای تو تاريخ فلسفه و علتش و اصل وقايعش اينقدر در پرده و حتی تحريف شده نيست که عاشورا !

اما از حق نگذريم استعداد اين مداح ها برای اراجيف بافتن حرف نداره.

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/٥
تگ ها :