فکرشو بکن! از اين «نظريه ميدان آماری و کوانتومی» که بگذرم ديگه تمومه!! ميرم خونه!!!!!

شهرم با هوای تميزش،با خيابونهای پر درختش،با مغازه هاش...

پسرهای کوچه و سر و صدای فوتبالشون و توپشون که هی ميافته خونه ما...

خونه! حياطمون،باغچه مون، درخت انجير،درخت گردو...اتاقم، تختم،و...

مامانم تو خونه مون... باز با هم حرف زدن تا نصفه شب وصبحها واسه اش چايی دم کردن، بحث کردن باهاش ،بغل کردنش. وای خدا همه اينها فقط تا چند روز ديگه!!!

هی دعوت شدنها،خود لوس کردنها،خورش بادمجونهای مامان نازی،بعد ازظهر های پر از چايی خونه دايی!!!

آخرين امتحان اولين ترم ارشد،يه عالمه فکر،يه عالمه نقشه...تصميم گرفتنها،مرتب کردن درون،باز آماده شدن برای رويارويی با زندگی....

وای خدا!!! زودتر بياد....

 

  
نویسنده : باران ; ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/٢۸
تگ ها :

درد ناسيرايی

نگاه کن تمام چشمه ها و آب ها تمام گشته اند 

و من هنوز تشنه ام...

نگاه کن! بروی تخته ی سياه، جواب هر چه هست و نيست را نوشته اند

ومن پر از سوال به رقص بی امان «چيست» ها، نگاه ميکنم!

ببين!

زبان خشکم از پذيرش زلال آب ، فرار ميکند ،

که آب هم جواب نيست....

که من به بيش از آب، تشنه ام!

به بيش از آب تشنه ام ، به بيش از آب تشنه ام ...

  
نویسنده : باران ; ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/٢٠
تگ ها :

 

باز هم دنيای آشفته ذهن،پريشانی خيال...

شبها ی بيخواب و پر از اتفاق.پر از آدمها و خوابهای درهم ريخته بی سرانجام...

چشم که بر هم ميگذاری،‌انگار روزی ديگر را آغاز کرده ای ! همه در رفت و آمدند و هر کس بيرحمانه داستان خودش را به تو هديه ميدهد.

چنين است که دلشوره های دنيای بيداری به خوابهايت حمله ميکند،چنانکه صبح به آنکه شبی را سپری کرده باشی شک ميکنی!!!

خسته از خواب دوشين برمی خيزی که روز بی انتهايت را دوباره به دروغ بياغازی ...

و اين پرسشی بی جواب است که پايان روز ،آنجا که بدور از حتی خيال بتوان لختی آسود،کجاست؟

  
نویسنده : باران ; ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/۱٥
تگ ها :

 

يه روز خوب،يه عصر دل انگيز...چند کلمه حرف با مريم و يه عالمه حس آشنا...

باز هم همون قصه دستهای مهربان بی انتها و من .....

باز هم من وتو،باز هم من و من ....

اومدی و همه درد ها به خونه هاشون بر گشتن و روح من دوباره آبی شد...

چشم هامو باز  کردم تا سير ببينم،به تمامی ببينم و ....

به تماشا سوگند و به آغاز کلام...

  
نویسنده : باران ; ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/۱
تگ ها :