هوا مه آلوده و خنک،گاهی هم يه نم نمکی مياد...

منم خواب آلودم.آخه تا همين الان داشتم يه برنامه خرکاری مينوشتم.سر آزمايشگاه هم نرفتم.

راستی ! همين تازگيها،همين نزديکيها احساس بلوغ عجيبی ميکنم.انگار که پهلوم نشسته باشه
يه جور بی نيازی.
گفتم دلم ميخواد«سر به آزادگی از خلق بر آرم چون سرو»
حرف از «غار»ی زد که با مهربونيش پرش کرده بود.فکر کنم منو دعوت کرد.
از شما چه پنهون همين روزا دارم ميرم مهمونی...   
نویسنده : باران ; ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱/٢٩
تگ ها :

 

خدايا من اين زندگی را دوست دارم
تک تک لحظه هايش را،موسيقی اش را،صدا و آوازش را............
و بالاتر از همه دوستيهايش،دوستيهايش
هوای باران خورده،زمين باران خورده، آسمان،درخت،سبزه های باران خورده
و احساس باران خورده
عشق باران خورده
عشق زيبا،عشق تميز
عشق شفاف
و اين زمان گذرنده، زمان، زمان، زمان
امشب تولد آذر بود....
----------------------------------------------------------------------------۲۲/۱/۸۱
ديشب دوباره تولد آذر بود،سال و ساليان ديگر هم مثل دیشب تولد آذر خواهد بود،
اما آیا من با آذر خواهم بود؟ ----------------۸۲/۱/۲۲

دو روز پيش تولد آذر بود ومن همه اش به اين فکر ميکردم که چرا پارسال اين يادداشت رو نوشتم؟؟؟

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱/٢٤
تگ ها :

 

از اين باران ناگزير،از اين سبزی گريز ناپذير،از اين همه جوانه...
چشمهای آشنای تو پيداست.

مرا نگاه ميکنی و صبح من شروع ميشود
ومن نفس نفس پر از جوانه ميشوم
برای عشق،برای زندگی بهانه ميشوم   
نویسنده : باران ; ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱/۱٦
تگ ها :

 

۱۳ بدر!!!چه بارونيه!!جای بچه غول خالی...

من همه اش تو فکر بناب هستم..

ميگی تکرار ميشه؟؟؟

اميدوارم بچه ها هر جا هستن،بهشون خوش بگذره

  
نویسنده : باران ; ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱/۱۳
تگ ها :