به دوست مهربونم

هی!دوست عزيزی که هر روز با مهربونی خاص خودت حال منو می پرسی

ميخوام بگم که من حالم خوبه ،حتی با وجود مرگ «خودم»!!

شايد فقط با اين نگاه که به مرده هم ميشه گفت:«اين هم ميگذره!قوی باش»و...

آره!شايد به اين خاطر که «مرگ» آخرش نيست،حتی «مرگ» هم ميگذره و من باز ميتونم بايستم...

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٩/٢۳
تگ ها :

 

باز هم کوه

باز هم مه و مه و ابهام

و در ختهايی که فقط نوک شاخه شان در ميان مه پيدا بود

و رودخانه ای که تنها نشان وجودش،صدايی بود که از عمق دره برمی خاست

و آن اسکله برفی مشرف به دره،و صدا،صدای فلوت...

معلق بودن ميان رويا و واقعيت...

اين همه حس با گذراندن صبح جمعه در کوه

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٩/٢٢
تگ ها :

 

بهم گفت:«شنونده خوبی هستی،سبک شدم مثل پر»

ولی من سنگين شده بودم مثل کوه...

به خودم گفتم:«باز شروع کردی؟باز هم بهونه می گيری؟»

«خودم» روشو برگردوند و چند قطره اشک ريخت.

گفتم:«ايندفعه از اون دفعه ها نيست.ديگه لوست نميکنم.حنای گريه هات هم ديگ رنگ نداره.»

...حرف نميزد.

گفتم:«بابا! آخه يذره بزرگ شو! يذره قوی باش. به اين فکر کن که اين هم ميگذره.»

باز هم حرفی نزد.

گفتم:«فايده نداره.اصلا فکر کن سخت ترين حال دنياست.فکر کن بدتر از اين امکان نداره.ولی واقعا مهم نيست که چقدر بهت فشار مياد.اصلا بمير! بمير ولی طاقت بيار...طاقت بيار.»

برگشت و نگاهم کرد.با چشمهای خيس.با نگاهی که درد می کشيد.يه نگاه عميق،يه نگاه دور.چشمهاش آروم آروم بسته می شد...

چشمهاش بسته شد.

آينه زير بينی اش گرفتم.نفس نمی کشيد.

«خودم» مرده بود.مرده بودم.ميخواستم قوی باشم،می خواستم طاقت بيارم،ولی...

  
نویسنده : باران ; ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٩/۱٢
تگ ها :

 

تا حالا شده يکی ديگه سرما بخوره و تو سرفه کنی؟

مثل اينه که يکی ديگه سکته کنه و قلب تو تير بکشه 

مثل اينه که يکی ديگه بغض کنه و نفس تو بالا نياد...

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٩/۳
تگ ها :

آخرين افطاری

۱۲:۱۳ :الان ديگ آش بعد از کلی بيچارگی،از گرفتن ملاقه و ديگ بگير تا اجاقی که اولیش کوچیکه و دومی اش خراب، حاوی آب همراه با نخود و سبزی در حال گرم شدنه.
فقط خدا ميدونه که آخرش چی قراره بديم به خورد ملت.
اين آخرين آشه.اميدوارم خوب بشه .
الان حجت اومده بود زيرزمين و می گفت ياد عادل افتاده.دلمون براش تنگ شده .چقدر اون سال چرت و پرت گفت و بهمون متلک انداخت.صحنه ها از جلوی چشمام رژه ميرن.انوشه ميز ها رو دستمال می کشيد.حامد نون خريده بود.نعيمه و زهره پی کار کشک بودن.ما زولبيا می چيديم.
يادمه شهروز مولايی به زولبيا ميگفت :«زولوبيا».
زود ميگذره.خيلی زود.خيلی خيلی زود.
اين آخرين آشمونه و ما هنوز کفش شهاب رو پيدا نکرديم،فکر ميکنی امسال پيدا بشه؟
ما همديگرو هم گم کرديم،کفش شهاب پيشکش...
۴:۰۰: مخلوط نخود و لوبیا همگن شده،هر سال همینطوره!دم افطار که میشه،آش به طور ناگهانی آش میشه...
احسان اومد و ترتیب یه گاز دیگه رو داد...
(مهمترین قسمت جمله اینه: احسان اومد...و یه کاری کرد.احسان گم نشده!! )
دوباره بچه ها آش رو هم زدن و نیت کردن.گلناز،سعید،گلنوش و فلوت،زهرا و ساز دهنی،شیما،میثم،فرنوش که همه نخود و لوبیا وعدس رو قبلا پخته بود و دیشب هم با ما تو سرخ کردن پیازها شریک بود و امروز صبح امتحان داشت...
این آش عجب آشیه...
۷:۵۵ : آش عالی شد!خيلی خوشمزه بود.کفش شهاب رو پيدا نکرديم ولی من اون  دنيايی رو که ميخواستم پيدا کردم.دنيای زيبای دوستهايی که گم نشده بودن،مثل يحيی،مثل بهروز،مثل مامان بهروز،مثل ....

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٩/۱
تگ ها :