آری!همان حقيقتی هستی که قفسش راگشودند....

بابا جون جنبه داشته باش!

حالا آزادت کردن ديگه چرا وحشی شدي؟!

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۸/۱٧
تگ ها :

 

باز باران را فرستادی و من را آب برد

بوسه هايت چشم خيسم را به شهر خواب برد 

قاصدی از آستان تو بيامد نيمه شب

دستهايم چيد و با خود تا خود مهتاب برد

دستهايم را به دامانت گره کردم ولی

دامن تو هستی ام را بيدل و بيتاب برد

 دست سويی،دل به سويی،تکه تکه روح من

آنچه را هم ماند بر جا،عاقبت سيلاب برد

وه چه حالی،در دلم آتش خودم غرقه در آب

يک نگاه تو مرا تا قعر اين گرداب برد

مست از اين غرقاب و طوفان پر از بيداری ام

باز ميخندی و میپرسی که بازت خواب برد؟؟؟!!!

  
نویسنده : باران ; ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۸/۱٤
تگ ها :

 

همه را بيازمودم زتو خوشترم نيامد

چو فرو شدم به دريا چو تو گوهرم نيامد

سر خنب ها گشودم ز هزار خم چشيدم

چو شراب سرکش تو به سر و برم نيامد....

مولوی

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۸/٧
تگ ها :

 

امسال حسش خيلی زودتر از خودش اومد.رمضان رو ميگم.
يک هفته ای ميشد که انگار همه درها باز بودن،همه درها،حتی...
ديروز هم يه خبرهايی بود.يه حالت عجيب،شايد يه انفجار
سر کلاس بوديم که شروع شد.پر سر و صدا...بوی خاک خیس داشت دیوونه مون میکرد.
يه هو از کلاس اومديم بيرون،من و سارا.
۴ طبقه رو تا پايين دويديم.تو محوطه دانشگاه همه جا آب بود.
رسيديم به بارون،بارونی که ناگهان و بی امان می باريد.ايستاديم...
زیر گلریزون ابرها،زیر رقص پر غوغای آذرخش
ايستاديم...ايستاديم
خيس خيس ۴ طبقه رو تا بالا دويديم که بریم سر کلاس.
از پنجره ۴۱۲ ميشد کوهها رو ديد.يه جا آفتاب سينه ابر رو شکافته بود.
وقتی نشستيم،سارا روی يه ورقه برام نوشت:«باز هم یه خاطره خوب»   
نویسنده : باران ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۸/٦
تگ ها :

محفل

ديشب بعد از اون غروب سيال و صدای اذان،بعد از اون حرف زدن و دوره کردن دل آزردگيها با مژگان،مهسا اومد پيشمون.

برای يک لحظه انگار همه اون اشتياق پاک سال اول و دوم زير پوستم دويد.

برای يک لحظه خودمو تو «محفل» ديدم و اون درخت زردبرگ توی چشمام نشست.

برای يک لحظه انگار بارون زد و کاغذی که توی اون جلسه «والعصر» رو توش سياه مشق

می کردم زير دستام اومد.

انگار گلنار دوباره از «شمس» گفت.

صدای بغض آلود پوران تو گوشم پيچيد:«چرا قضيه رو از بالا نمی بينيد؟از اونجايی که يک نازنينی نشسته و ما همه عزيز دردونه هاشيم؟..»

برای يک لحظه انگار گريه کردم...

  
نویسنده : باران ; ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۸/٤
تگ ها :