دريايی شده ام...

آرام و وسيع

می توانم تا هميشه سپاسگزار اين بيکرانگی باشم

اين گذشتن از مرز «باران» است،از مرز ترکيب خيال انگيز آب و آسمان...

اکنون آسمان انعکاس من است،

و باران تراوشی از وجودم...

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٧/٢٩
تگ ها :

 

و ناديناه الی جانب الطور الايمن و قربناه نجيا...   
نویسنده : باران ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٧/٢٧
تگ ها :

 

ايستاده ام...

خيره مانده به چنگکی که اين بار راست ستون فقرات مرا نشانه گرفته است

آيا دوام خواهم آورد؟...

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٧/٢۱
تگ ها :

 

هی!!
مژگان من ۲۲ سالش تموم شد.چه عدد قشنگی،دو،دو!
راستی خوشحال کننده ترين خبری که شنيدم،خبر جايزه نوبل صلح برای شيرين عبادی بود.به همه تبريک ميگم.   
نویسنده : باران ; ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٧/۱٩
تگ ها :

 

پيرشده ام، پيرشده ام
از اين اسب تند تاخته،از اين تصوير پر از نقش کمرنگ به جا مانده،از اين «من» بزرگ شده بی هيجان،که نه بی هيجان،بی ذوق زدگی،دلم می گيرد.
دانشکده،بچه ها،گاه می انديشم آياواقعيت دارند يا خاطرات و توهمات بر جا مانده منند؟
آيا اگر دست به اين ديوار ها بزنم،همچنان که در رويا،دستم در آنها فرو نخواهد رفت؟
آيا از اين به بعد بناست هميشه ازهر گوشه اين ساختمان،کسی را ببينم که به سوی من می آيد و بعد بدانم که خيالی بيش نبوده است؟
دوران زوال ۷۹ايها فرا رسيده است.زوال،زوال،و در من چه مانده؟
عاطفه ها،عاطفه ها...
خاطرات جوشان گذشته و آبهای راکد اکنون!!
و من خسته و دل پير،با چشمانی کم سو،غرق ابهام و رويا،بی هيچ تلاطمی،بی هيچ تلنگری،انکار کسی از غيب با من حرف می زند.در عالمی که راه ميروم،عالم مردگان است.
روح بچه ها،روح،روح بچه ها و آفتاب گذشته شان...گذشته مان...
۱۱۷،سبدخريد،شب بيداری ها،خواب زدگی ها،اشک ها،شوق ها،زوج و فرد شدنها،برف بازيها،آب بازيها،قهر ها ،دلگيری ها،کوه رفتن ها،گلابدره،هندوانه،دربند...
من،تو،آسمان،زمين...ريش همه سپيد شده است.
چشمم را آشوب تلخ اشک می پوشاند
  
نویسنده : باران ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٧/۱٦
تگ ها :

 

من به غروب چشمهايت سفر می کنم

پشت دروازه غروب شهريست که زادگاه من است...

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٧/۱۳
تگ ها :

 

سکوت بهترين است
حتی به قيمت حرفهای ناگفته   
نویسنده : باران ; ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٧/٦
تگ ها :

 

امروز يه هديه قشنگ از يه دوست خوب گرفتم،آواز سپيدار

می تونين به وبلاگش سر بزنين:giah.persianblog.ir

  
نویسنده : باران ; ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٧/۱
تگ ها :