گاهی آدم هر چی از گذشته فرار کنه  فايده نداره...

خاطرات گاهی بهت حمله ميکنن و مجبورت می کنن دوباره و ده باره مزه شون رو بچشی.....

  
نویسنده : باران ; ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٥/٢٩
تگ ها :

 

می خوام بگم خيلی داره بهم خوش ميگذره.

تو خونه همه چيز عطر روزهای خوب باهم بودن رو داره

  
نویسنده : باران ; ساعت ٢:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٥/٢٤
تگ ها :

 

چيکار بايد کرد؟
احساس بلاتکليفی...بد چيزيه.   
نویسنده : باران ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/۱۸
تگ ها :

نگين

نگين جون! خاله!هيچ می دونستی! تو الان داری به دنيا ميايی!
نگين ! نميدونی چقدر خوشحالم که دختری.
نگين ،دخترها اگه بخوان ضعيف بمونن،ضعيف تر از اونا وجود نداره ولی اگه انتخاب کنن که قوی باشن،مطمئن ترين تکيه گاهن،استوار ترين ديوار...
ساقهای قوی برای ايستادن،دستهای محکم برای دستگيری،
سينه ای فروزان برای مهرورزيدن،شانه هايی فراخ که سرهای هزاران انسان بر آنها قرار گيرد
چشمانی وسيع ،آميزه ای شگرف از استغنای کوير و بخشايش باران
انديشه ای آبی و روی هم وجودی که هنرش برخاستن است و بی امان نثار می کند و گنجينه سخاوتش را ‍پايانی نيست...
نگين! انتخاب کن که قوی باشی.تولدت مبارک.

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/۱٤
تگ ها :

 

با شروع هفته از يکشنبه،دوباره موتور زندگيم راه افتاد

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٥/۱٢
تگ ها :

 

مدتها بود می انديشيدم که اين چيست که در ديگران بدنبال آن ميگردم؟

امروز يافتم!

«قلعه مستحکم انديشه».انديشه های سخت،همچون رشته کوههايی با قله های تيز و دره های عميق.تيزيهايی که مشتاقانه،با ولعی سيری ناپذير،سر بدانها بکوبم وتشنه و زخم خورده درونشان را بنوشم و دره هايی که در با چشمانی به تمامی باز در قعرشان سقوط کنم.

کشف بزرگی بود ،صندوقچه ای ارزشمند در همان اتاق کذايی،کشف بزرگی بود.

انديشه های نرم و هموار مرا جذب نمی کنند...ـــــــــــــــ۲۷/۴/۸۲

  
نویسنده : باران ; ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/٦
تگ ها :

 

کنار آب نشستم،تو بودی و لبخند...            تو و حکايت دير آشنای يک پيوند

کنار آب نشستم،نسيم بود ونسيم      من وطراوت آن لحظه های خويشاوند

 

  
نویسنده : باران ; ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٥/٥
تگ ها :