فرصت...فرصت...فرصتی برای پرداختن به خويشتن...

مدت مديدی است که هجوم اتفاقات و آوار نفرت آور کارهای بيرنگ ...کارهايی که تنها فايده شان سنگين تر کردن «بار هستی » توست که مبادا سبکی بيش از اندازه اش،دلزده ات کند،مرا از درونگردی بازداشته اند.

و حالا که در اندک فرصت دست داده،به خودم مينگرم، اتاق در هم ريخته ای را می گشايم که در آن درب  تمام کمدها باز است و هر چه پوشيدنی از کهنه و نو بر زمين ريخته است.و من هر چه ميگردم         گوشواره هايم را پيدا نمی کنم.

نگاه ميکنم!نگاه ميکنم....پنجره ه های قفل،پرده های خاک آلود،دفترهای نانوشته...مدادهای جويده و...

در گوشه اين اتاق رخت آويزی است که من از نخستين روزی که زيباترينها را تجربه کردم،چشمهايم را با هر چه ذخيره تماشاست ،به آن آويختم.

و اکنون نگاهی غبار آلود بر اين رخت آويز نشسته است که مرا برای دير کردم بازخواست ميکند...

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٢٥
تگ ها :

 

آن روز که تو را بر دار می کردند،ما،انبوه کرکسان تماشا،با شحنه های مامور،مامورهای معذور،همسان و همسکوت مانديم.

خاکستر تو را باد به هر جا که برد،مردی ز خاک روييد.

------------------------------------------------------------م.سرشک

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٢٥
تگ ها :

 

چه روزهای شگفتی است اين روز ها که من در هوای بهت زدگی قدم می زنم!که تو را می بينم و

نمی بينم.که باران می بارد و چنان نرم می بارد که اثرش بر پوست من جز نوازشی عميق نيست ونفوذ

می کند در ژرفنای وجودم.

اين روزها که صدای خنده های آرام کودکم را می شنوم و عروسک را آرام آرام به فراموشی می سپارم.

اين روزهای مه اندود پر ابهام که عقل در من زايشی دوباره می يابد و من باز دز طلب هر چه بيشتر باران صورت به آسمان می گيرم.

خيس می شوم ،خيس می شوم و آن دست وسيع مهربان بر سرم قرار می گيرد.

وای !يک نفر مرا بگويد که تعبير اين همه چيست؟

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٢٢
تگ ها :

 

ديشب اينقدر اضطراب و خوابهای عجيب و غريب!

پريروز کوه و گلابدره و تفريح و بچه ها رو به خاطر امتحان نصفه ول کردن!

پيش مامان نرفتن و سير نديدنش به اميد اينکه ۲۲ام امتحان ميدی و ۲۵ام با يه امتحان ديگه همه چيز تموم ميشه و...

و بعد امروز صبح يه اطلاعيه از آقايون «دودر» و بی برنامه که امتحان افتاده ۳۰ام!

اه که دلم ميخواد اين کتاب غولتشن موازنه رو که الان تو کيفمه با تمام قدرتم بکوبم تو سر...؟

تو سر باعث و بانی اين ماجرا.فقط اميدوارم که زيادی قد بلند نباشه وقدم بهش برسه.

دلم برای خونه تنگ شده. 

  
نویسنده : باران ; ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٢٢
تگ ها :

 

يعنی ممکنه؟
چقدر شبيه اش بود.نگاهم که کرد ،برق آشنايی توی چشمهاش درخشيد.(شايد هم من اينطور ديدم).سعی کردم لبخند بزنم ،نتونستم.
روشو به یه سمت دیگه برگردونده بود.
وای!اگه این نیمرخ یه ذره کوچولوتر می شد و یه ذره تپل تر،می شد همون نیمرخی که دو سال توی کلاس ،به دیدنش بغل دستم عادت کرده بودم.
چیکار باید میکردم؟میرفتم سلام می کردم؟اگه خودش نبود چی؟
حدس ميزدم مثل همه کسايی که واسه خريد ميان ،ایستگاه نواب پياده شه.
دوباره نگاهش کردم.چه خانومی شده بود.يعنی اين خانوم با شخصيت همون افسانه ای بود که...که دست هم رو ميگرفتيم و دور ميله های بسکتبال ميچرخيديم؟
همونيکه با هم از روی سطل آشغالهای بزرگ حياط می پريديم؟
خيلی شبيه اش بود.اصلا خودش بود.
ميرم،ميرم بهش سلام ميکنم.يا نه!اسمشو می پرسم...نه!يه هو صدا ميزنم «افسانه»!!!
ولی اگه نباشه؟
دلم گرس گرس ميزد!
برم مدل قدیما صداش کنم:«افی»؟
ایستگاه میدون حر بود.یه ایستگاه دیگه وقت داشتم.
وای نه!داشت پیاده میشد!!مترو شلوغ بود،نتونستم دنبالش بدوم و صداش کنم:«افی».
از پنجره یه بار دیگه نگاش کردم.خود خودش بود.
چه خانومی شده بود.
  
نویسنده : باران ; ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٤/۱٥
تگ ها :

 

آی!!
زندگی خيلی جدی شده!بايد مثل يه آدم بزرگ تصميم بگيرم!
چقدر دلم می خواست امتحانام که تموم شد برم خونه و حسابی ول بگردم.خستگی در کنم...
ولی همه اتفاقات دور و بر بهم ميگن که آن سبو بشکست و آن پيمانه ريخت...
  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٤/۱۱
تگ ها :

 

آخ!کودک نازنين!
چطور بهت بگم که اين لقمه هايی که برام می چينی رو،من سالهاست که دارم می جوم و برام هيچ رنگی از تازگی ندارن؟   
نویسنده : باران ; ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٧
تگ ها :

قدردانی

اين رو به تو دوست خوبم تقديم ميکنم که با يک حرکت به ظاهر نه چندان بزرگ،ميتونی من رو لبريز سپاس کنی   
نویسنده : باران ; ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٧
تگ ها :

 

بهت گفته بودم؟
هيچ وقت بهت گفته بودم که چقدر هميشه با منی؟
که اون وقتهايی که باهام نيستی،از همه چی بدم مياد؟
که حتی اونوقتايی که ميخوام بگم که خيلی عاقلم و از پس همه پيچ و خمهای درونیم بر ميام،
ميدونم که پشتوانه اين همه ادعا تويی؟
----------------------------------------------------------------------------------------------
مريم اومده، با ارميا که تقريبا دو ماهه اس
من خاله شدم.از فکر ديدن يه موجود کوچولو،که بچه دوست و همصحبت دوران نو جوونيمه،
دلم از خوشحالی غنج ميزنه.
خدا وجود بچه ها رو تو دنيا زوال نياره   
نویسنده : باران ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٤/۱
تگ ها :