روح باران

گفتم اين باغ ار گل سرخ بهاران بايدش
گفت صبری تا کران روزگاران بايدش
تازيانه ی رعد و نيزه ی آذرخشان نيز هست
گر نسيم و بوسه های گرم باران بايدش
گفتم آن قربانيان پار آن گلهای سرخ؟؟
ناگهان ،گريه آرام اش ربود
وز پی خاموشی طوفانيش،
گفت اگر در سوگشان ابر غم خواهد گريست،
هفت دريای جهان يک قطره باران بايدش.
گفتمش خاليست شهر از عاشقان واينجا نماند
مرد راهی تا هوای کوی ياران بايدش
گفت چون روح باران آيد از اقصای شهر
مرد ها رويد زخاک
آنسان که از باران گياه
وآنچه می بايد کنون
صبر مردان و دل امیدواران بایدش...
-----------------------------------------محمد رضا شفیعی کدکنی   
نویسنده : باران ; ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٢٦
تگ ها :

امتحان آخر

تهرانه و يه خيابون به اسم آزادی
در امتداد آزادی دو تا جا هست،دو تا دانشگاه
اين يکی رو من همين الان يه چرخ توش زدم .آواز پرنده بود و چرت زدن گربه ها وتک وتوک دانشجوهايی که واسه امتحان درس ميخوندن.
منم امروز آخرين امتحانمو دادم.مثل پارسال،مثل هر سال.
مثل اون نهم تير معروف.آخرين امتحان سال اول.
يادمه که اون روز واسه خستگی در کردن رفتيم بيرون .يه جور شهر گردی
يادمه ،مثل آدمی که ازتو حباب در بياد برای اولين بار از کوچه های طرشت و محوطه دانشگاه جدا شدم و افتادم تو سيلاب جامعه دور و برم.يادمه که از هر طرف سيلی خوردم و يادمه که خيلی درد کشيدم.يادمه اون شب تا صبح نخوابيديم....
حالا تهرانه و يه خيابون آزادی با دو تا دانشگاه در امتدادش...
من آخرين امتحانمو دادم و توی اون يکی دانشگاه يه نفر که خيلی شبيه منه بايد شهريور امتحان بده
اينجا همه چيز در امن و امانه و اونجا يکی هست که خيلی شبيه برادر منه،شبيه شهاب،و چند روزی ميشه که ناپديد شده.
اينجا يه محيط آکادميکه و اونجا يکی که خيلی شبيه دوستهای منه،شبيه حامد و شهاب و ...
حسابی کتک خورده،واز درد زخمهاش چند روزی هست که نخوابيده...
شايد مثل مهدی سال اولی باشه،یا مثل سلمان،شايد ....
اينجا يک خيابون هست که اسمش آزاديه و من يه سرش ايستادم با بغضی که راه
شقيقه هامو پيش ميگيره و چشمهامو تار ميکنه

ويه سر ديگه اش من نعش آويخته پدرمو می بينم که به من نگاه و به آزادی اشاره می کنه

و يه سر ديگه اش من پشت زخمی برادرمو می بينم و شايد نگاه آکنده از سوال پسرمو...

در امتداد آزادی،من با چشمهایی تار از اشک،می بینم،می بینم...
نعش آويخته پدر من،پدر تو ،همه پدران وطن
پشت زخمی برادر من،برادر تو
پشت زخمی وطن من،پشت زخمی وطن تو
ونگاه آکنده از سوال وطن ما،
فردای وطن ما....   
نویسنده : باران ; ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٢٦
تگ ها :

 

اولش حالت خيلی گرفته ميشه،آخه اولين باريه که داری يه درس رو ميافتی!
ولی کافيه که بری پيش مژگان و بعد بری تو چمن با بچه ها چايی بخوری،و ۷ ،۸ نفر باشن که دلداريت بدن!
بعد می بينی که زندگی خيلی قشنگتر از اين حرفاست و خيلی ارزشمندتر...
تازه يه بار افتادن واسه هر آدمی لازمه،تا نيافتی که آدم نميشی   
نویسنده : باران ; ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٢٤
تگ ها :

می آيی....؟

می آيی بچه بشيم همديگه رو نيگا کنيم؟
مي آيی قلبارو مثل بادبادک هوا کنيم؟
می آيی بچه بشيم پشت ستون سايه ها
يه جوری قايم بشيم همديگه رو صدا کنيم؟
می آيی بچه بشيم رختامونو دربياريم
بپريم با همديگه تو حوض نور شنا کنيم؟
من مي خوام يه جور بشه بغل کنيم همديگه رو
می آيی بچه بشيم دروغکی دعوا کنيم؟
سکه خورشيدمون گم شد و ما فقير شديم
می آيی با همديگه مشتهای ابرو وا کنيم؟
همه پنجره ها شيشه دارن،شيشه مات
بيا با همديگه سنگ از تو کوچه پيدا کنيم
-----------------------------عمران صلاحی   
نویسنده : باران ; ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٢۱
تگ ها :

 

من از انتهای زمان می آيم
و چنان در هم کوبيده ام که با تلنگری در هم خواهم ريخت
من از ديار انتها می آيم و لباسی چسبناک پوشيده ام از پايان
و آنقدر به بوی پايان آغشته ام که عطر هيچ آغازی تسلايم نخواهد داد.
من از دنيای «آخرين» می آيم.
آنجا که تا ابديت چشمها در هم خيره می شوند و هر چه هست «خيرگي» است...عاری از زمان.
می آيم با کوله باری از تکه پاره های تنهايی ام
و به دستهايی که در هر ثانيه هزار بار می گويند:«تمام شد» ، بوسه می زنم.   
نویسنده : باران ; ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٢٠
تگ ها :

 

کودک چشم من از قصه تو می خوابد
باز هم قصه بگو تا به آرامش دل سر به زانوی تو بگذارم و در خواب روم......
-------------------------------
مامان امروز رفت.   
نویسنده : باران ; ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٢٠
تگ ها :

 

سر برآر و با نگاهی عشق را شاداب کن
با نسيمی از نوازش ديده ام را خواب کن
باز در من پا بگير و خشکی چشم مرا
با حضور بی امانت تازه تر از آب کن
زير انگشتان بيجان کلامم جا بگير
دست من را در تمنای قلم بيتاب کن....   
نویسنده : باران ; ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/۱٠
تگ ها :

 

اونيکه با حرفهاش،با نگاه درست وزيباش به فيزيک دو بار اشک شوق به دیده من آورده بود،
اونیکه روز تولدش چشمهاش پر آب بود به نشونه سپاس،اونیکه....
دیروز از مرگ زودرس خودش حرف می زد   
نویسنده : باران ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٧
تگ ها :

 

وقتی حس ميکنم دورم زيادی شلوغ شده،
وقتی حس ميکنم ستونهای قلعه تنهاييم دارن ميلرزن، وقتی ....
اگه قفل رو شکسته باشن،کلون رو مياندازم.سرم رو روی زانوم ميذارم و به تو فکر ميکنم .تويی که راهت تا آخرين درب و آخرين قفل توی من بازه.
بعد سرم رو به آسمون بلند ميکنم تا سير ببينمت.
............
دوباره دنيا،دنيای خودمون ميشه
ومن به آسودگی نفس ميکشم   
نویسنده : باران ; ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/۳
تگ ها :