دست

و آنان را اگر می ديدی می پنداشتی بيدارند حال آنکه در خوابی عميق بودند و ما از اين پهلو به آن پهلوشان ميگردانديم....
دوست دارم بخوابم ساليان سال...بدون شتاب ...وخودم را به دستی بسپارم برای غلتيدن...
و آنگاه که چشم باز ميکنم،تو چونان پدری مهربان بالينم را از هديه آکنده باشي   
نویسنده : باران ; ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٢/٢٧
تگ ها :

هي ی ی ی ی ی ی

يک روز شعر مرا غرق نور خواهی کرد
همان زمان که از اين دل عبور خواهی کرد
من از زلال نگاهت چه خوب می خوانم
که در شبان سياهم ظهور خواهی کرد
تو را به شبنم و باران شناختم ای گل
و عالمی که پر از شعر و شور خواهی کرد
درخت پیر مرا شاخ و برگ خواهی داد
به دشت بی علفم بذر نور خواهی کرد
بسان نغمه شیرین آب در جوبار
گذر به این بیشه سوت وکورخواهی کرد
بخوان دوباره بخوان شعرهای ناب مرا
کتاب روح مرا کی مرور خواهی کرد
-------------------------------------------------------------------------------------------
تولد تولد تولدم مبارک
بالاخره دنیا اومدم

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٢/٢۳
تگ ها :

نرگس

امروز همه چيز در نهايت خوبی بود...تولدم بود تو دانشکده...از همگی ممنونم
صبح چقدر شاد بودم.يه قدری با گلناز حرف زدم...
ولی از همه چی قشنگتر هديه تو بود نرگس!
  
نویسنده : باران ; ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٢/٢٢
تگ ها :

 

امروز يه بار ديگه دکتر اردلان با نحوه درس دادنش و با ذوق و تسلطی که داره،اين امکان رو به من داد تا با تمام وجود از فيزيک،زيبايی طبيعت و ذهن انسان لذت ببرم.
  
نویسنده : باران ; ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٢/٢۱
تگ ها :

مامان:)

از دو روز پيش که مامانم رو ديدم و تصويرش مهمون چشمام شد،تو خودم حضور عطر عجيبی رو حس ميکنم.
يک نفس با ما نشستی خانه بوی گل گرفت....   
نویسنده : باران ; ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٢/٢۱
تگ ها :

يک مرد

زنده است،زنده است،زنده است
صدا متناوب از جمعيت بر می خيزد.
زنده است،زنده است
تو در جعبه ای شیشه ای بر دستها می آیی
زنده است،زنده است
بر موج جمعیت سواری
روی سکویی می گذارندت
پیشوا،با ردای بلندش می آید
میخواهند بر تو نماز بخوانند
جای آب دهانها شیشه ات را تار می کند
می بوسندت!!!
زنده است،زنده است،زنده است
هشت پایی است این جمعیت که دستهای بلندش در کوچه های اطراف فرو رفته است
سرش نزدیک توست
تو با آب دهانها تار می شوی
...
چه کسی می داند،کیست این مرد؟
یک مرد،یک مرد با کوله باری از طناب و زنجیر و عشق.
جمعیت خم و راست می شود
بر تو نماز می خوانند!!
زنده است،زنده است
سکوت میکنی،سکوت میکنم.
تا از یک مرد همین بماند،همین بماند
اسطوره ای،آمیزه ای
از زنجیر و استخوان وعشق.
لقمه ای که گوارش هشت پا
هرگز هضمش نمی تواند کرد
  
نویسنده : باران ; ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٢/٢٠
تگ ها :

ارديبهشت

باز هم ارديبهشت و يه دنيا خاطره،يه عالمه حس تولد و زندگی
من واقعا تو اين ماه به دنيا ميام،هر سال به دنيا ميام
ديروز ۱۶ ام بود وروز تولد شناسنامه ای من.نپرسين چرا يه هفته زودتر برام شناسنامه گرفتن چون خودم هم نميدونم ولی خوبيش اينه که هر سال تو ارديبهشت هميشه بهشت ،من در فاصله يه هفته دو بار به دنيا ميام.
به خودم فکر می کنم ،به عهد و پيمونهام ،به اسمم که هر سال يه معنی جديدی ازش واسه ام
روشن ميشه.اول نجات داده شده،بعد مناجات کننده،بعد نجوا شده،همدم،همراز...
به پدرم ،پدری که این اسم رو روم گذاشت و رفت ،به «يک مرد» که هر بار فکر کردن بهش لبريز افتخارم می کنه.
به مادرم،بزرگترين زنی که تو تمام زندگيم شناختم،عزيزترين کسی که...
به دوستام ،به مژگان،عادل،بهروز،زهرا،آذر،يحيی،شهاب...
به درخت،به سبزه ، به عشق...
به بهانه های کوچک و بزرگم برای زندگی...
به خدا،خدای عزيز من،مهربان،مهربان ،مهربان من...
ديروز يه دوست تازه،يه خیلی «نه آدم بزرگی » که خودش رو خيلی به شازده کوچولو شبيه ميدونه،يه هديه به من داد و من دوباره توی اون حوض آبی غوطه ور شدم.
آب يعنی همه خوبيها...
و يه بارون دل انگيز حسابی خيسم کرد...ترکيب خيال انگيز آب و آسمون...
آب،بارون،ارديبهشت،زندگی...
من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هشيار است   
نویسنده : باران ; ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٢/۱٧
تگ ها :

X-:

خدا اينقدر عصبانيت رو نصيب هيچکس نکنه.
دوست دارم اونقدر بزنمش که....
حيف که امتحان موج داره   
نویسنده : باران ; ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٢/۱۳
تگ ها :

 

پلک می زنم،پلک می زنم
خيال می کنم مرا نگاه کرده ای
نگاه تو مرا بلند ميکند،نگاه تو خيال خالی مرا پر از بگو بخند می کند
نگاه تو پر از طلوع و روشنی است، مرا بلند می کند
مرا نگاه می کنی و صبح من شروع می شود و من نفس نفس پر از جوانه می شوم
برای عشق برای زندگی بهانه می شوم   
نویسنده : باران ; ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٢/۱٠
تگ ها :

انصاف!

اومدم يه کم حرفهای غصه دار بزنم.از خميازه و خواب آلودگی توی اين هوای بهاری!! گله کنم...اومدم از «درد منطقی بودن» بگم.از حس «دور شدن و توی خود جمع شدن»
از کودکم بگم که خوابيده و من باز با عروسکم سرگرم ام
اما...
ديدم خيلی بی انصافيه!
من خيلی چيزها دارم که بعضيها با داشتن ۱۰٪ اش هم خوشن.
من يه عالمه دوست دارم...
من ناظر و شهاب رو دارم،زهرا رو ،اميد رو
من ميتونم نفس بکشم و اين بوی خاک خيس رو حس کنم
من بلدم با ديدن يک تشييع جنازه لبريز اشک بشم ودو کوچه اونطرفتر از ديدن دو تا بچه که دارن بازی ميکنن ، حس زندگی سرشارم کنه.
من...می تونم آرام یا پر تلاطم،شاد یا غمگین تا همیشه جاری باشم   
نویسنده : باران ; ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٢/۸
تگ ها :

 

امروز دیدم که آدمها واسه قضاوت احتياج به ابزار زيادی ندارن.   
نویسنده : باران ; ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٢/٦
تگ ها :

 

من هی ميگم هوا دونفره است هی شما بگين نه!!
باور کنين جو بهار همه رو گرفته و...
ديروز رفتيم يه گل گشت دوستانه و من باز انگار که کف يه رودخونه خوابيده باشم،عبور جريان صاف عاطفه رو که از روم ميگذشت حس مي کردم.
مژگان اومده بود.
ديروز بعد مدتها احسان رو ديدم .حسی که داشتم مثل حس ديدن يه آشنای قديمی بود.مخلوطی از شادی و آرامش.
با مهرداد يه ساعتی حرف زدم.علی کمی از ترانه های اصلانی خوند...
حامد سه تار زد.با نرگس یه قدری گشتیم و حرف زدیم.من توی گلنوش دیروز چشمم به چیزی باز شد که ...از وسعتش جا خوردم.چقدر دوستش دارم.
شب ساعت ۱۱ سارا اومد و...مثل دفعه پیش...گفتن نداره
یه وقتهایی می مونم خدا اینهمه محبت رو چه جوری توی یه قلب جا میده؟احساس شیرین و عمیقی دارم که اینقدر قلبم بزرگ شده.
دلم عین یه دریا ست پر از آب و آدمها.جاری ام....


  
نویسنده : باران ; ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٢/٦
تگ ها :