ای هوای ديوونه!!!

خودش هم تکليف خودشو نميدونه.حالا که اينهمه شکوفه ها در اومدن،داره برف مياد،اونهم چه برفی!

از اين پريشون احواليش خوشم مياد.مثل يه بچه ای که همه مشقهاشو گذاشته واسه دم عيد و حالا يه ذره حساب مینويسه ،يه خورده ديکته تمرين ميکنه،يه کم....

و حسابی هول شده

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٢٥
تگ ها :

بازم اومد

ديروز وقتی داشتم سرازيری دانشگاه رو از کنار باغچه ميومدم پايين،انگار يهو متوجه بهار شدم!
بعد از مدتها يه عالم زندگی توم غليان کرد.ياسهای زرد،به ژاپنی ها،اين گلهای بنفش که اسمشونو نميدونم...انگار همه شون داشتن صدا ميزدن:«زندگی،زندگی،زندگی..»
حس کردم دو تا برگ کوچولو روی انگشتام جوونه زد...
سال ۸۲ داره تموم ميشه.حالا که نگاش ميکنم ،اگه دو ماه اول وبه خصوص اردوی بناب رو ازش قيچی کنم،سال سنگينی بود و من هی توش پوست انداختم.
شايد بيشترين چيزی که ياد گرفتم «خداحافظی» بود و کوچک و کوچکتر کردن دنيام!
و اينجوری شد که قلبی که ميرفت همه آدمها رو در آغوش بگيره،مجبور شد به اندکی بسنده کنه...
هی !بگذریم...۸۲ هم واسه خودش سالی بود دیگه!شاید اومده بود که منو ادب کنه و حالا هم که سلانه سلانه داره میره!
داشتم میگفتم.تو حال و هوای بهار و شروع بودم که دو تا برگ کوچولو روی انگشتام جوونه زد و چشمهام شکوفه کردن،شکوفه های صورتی.
عيد همه مبارک.   
نویسنده : باران ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٢٤
تگ ها :

فاجعه قطار ها

بلند بارو شهر من

دامان مهربانت تا هميشه برای من گسترده باد

بلند بارو شهر من

باز بهار را به پيشواز نشسته ای و عطر در هوايت غوغا ميکند

چشمهايت را بر غبار مبند،چونان هميشه استوار و کينه دار بر پهنه تاريخ بنشين

هزاران گل بهاری نثار دامان خونرنگت باد

بلند بارو،پا بر جا شهر من

در غبارت نفس می کشم و همه دم وباز دم ميشوم و بدينسان جان فرزندان تو را به سينه ميکشم

انفجار ،انفجار،يک لحظه و انفجار ...و فرزندانت در پيش چشمان تو غبار ميشوند و معلق در هوای شهر با عطر شکوفه ها در می آميزند.

و برگی به خاطرات سرخ تو اضافه ميشود.

بغضت را به اشک ميالای شهر من

نگاه کن!!

در همهمه انفجار،در دود و غبار،در آنجا که نگاه امتداد خويش را گم ميکند،

شيخ  عطار است که سر بریده بر دست ،امتداد تاريخ را پيش ميرود تا قامتش بيرق مظلوميت سر افراز تو باشد.

و چه بسيارند از اين سر بريدگان...

 

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/۱۸
تگ ها :

 

همه چيز عوض شده!

منم عوض شدم،فقط اميدوارم عوضی نشده باشم.

راستی جمعه سالگردت بود وحيد!باور ميکنی؟

منم برای مهمونهات چايی گرفتم.عکست روی پاسيو داشت همه رو نگاه ميکرد.من بد جوری احساس حماقت ميکردم.يعنی تو واقعا ....

موقع پذيرايی يار کم داشتيم .جات خالی بود که بيای همه رو هول کنی و جو رو متشنج کنی و ژست آدمهای کاربلد رو به خودت بگيری.

کاش زنده بودی...يه عيد ديگه ،يه دور هم جمع شدن ديگه...راستی تولدت هم مبارک

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/۱٧
تگ ها :

 

وهمچنان که می نگريستم

آنها همه دست بودند و دستهايشان به سوی من دراز بود

و من نيز همچنان همه دست بودم

و فاصله در ميان دره عميق سکوت بود که اگر نه به جرات از آن ميگذشتم

دستهايم را در آن به خاک بايد می سپردم...

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٩
تگ ها :