آخ!ای کلمات گريزان !مگر که به چنگم نيافتيد...
چنان باری بر دوشتان خواهم گذاشت که ....
و هيچ کس در نيافت آشوب چشمی را که از دیدن شهاب باران آسمان محروم ماند
چشمی که از يک آذرخش کور شد.
و هيچ کس ندانست ‌‌ژرفای صدايی را که از شکستن شانه هايم برخاست
هيچ کس ندید که آوار انتظار چگونه بر من فرو ریخت و عشق چگونه راه خانه ام را گم کرد
و هيچ کس نفهميد که چگونه من به آخرين بارقه های زندگی آويختم و شربت اعتماد دستهای تو را جرعه جرعه نوشيدم...
  
نویسنده : باران ; ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/٢۸
تگ ها :

سودای ننوشتن

هيچ ميدونی تو اين مدت چند بار اومدم سراغ اين صفحه و هيچی نتونستم بنويسم؟
حتی نميتونی حدس بزنی!!!
شايد صد بار...
گاهی نمی نويسم چون ميدونم نميخونی و گاهی چون ميدونم ميخونی نمی نويسم   
نویسنده : باران ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/٢۸
تگ ها :

 

سر کلاس الکتروديناميک بودم که راديوی آبدارخونه طبقه اول آهنگ«من مانده ام تنها»ی
ايرج بسطامی رو پخش میکرد.دلم کلی گرفت.
به صدايی فکر کردم که آخرين بار زير آوار از حنجره اش بيرون اومده بود....   
نویسنده : باران ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/٩
تگ ها :

 

زلزله،...

اين بار،بم

باز هم بيشتر، خونه های کلنگی ان که خراب میشن

باز هم بيشتر،آدمهای خونه های کلنگی ان که می ميرن...

 

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/٦
تگ ها :

 

نوشتنم نمياد...

عليرغم اين همه حرف

کاش زودتر بياد،نوشتن رو ميگم

 

  
نویسنده : باران ; ساعت ۳:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/٥
تگ ها :