ما آدما گاهی اينقدر به هم می پيچيم و توی هم غرق می شيم
که غريق نجاتمون يادمون ميره
من اومدم معذرت خواهی.
باز مثل پلک چشمم شدی و نديدمت.اونقدر از محبت خیسم کردی که نم نم بارون حضورتو حس نکردم.
اينبار هم منو می بخشی؟
چقدر چقدر چقدر وای چقدر دوستت دارم   
نویسنده : باران ; ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/۳٠
تگ ها :

 

دلم ميخوا داد بزنم!
همه حس اردوی بناب رفته.کجا ؟نمی دونم!چرا؟نميدونم!!
دوباره متعادل شدم!همون تعادل زجر آور.بدون خنده،بدون گريه،بدون يک قطره احساس واينبار حتی بدون عقل!!!
نگاهها بيفروغ شدن...
من پشت در موندم.یکی منو راه بده،تو رو خدا یکی منو راه بده


يک صدا کافی بود که تو را با من واين پنجره پيوند دهد.
يک سخن کافی بود که تو را با من و عشق به گذرگاه رهايی ببرد.
نه صدا و نه سخن،لبت از حرف تهی است
و نگاهت ،با پيامی نه به راست،
که اگر نيک ببينی،قاصدی بی پيغام...
در دروازه قلبم بسته می گردد آرام آرام   
نویسنده : باران ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱/۳٠
تگ ها :

 

هر قدر که بخواهی انکارش کنی،بالاخره آشکار می شود.آماس می کند و بر می آيد .
و متولد می شود.
مثل کودکی که ديروز در من به دنيا آمد.فقط هنگامه از به دنيا آمدنش با خبر بود.
خود را به من باوراند.همچون هر کودک ديگری ،با صدای گريه،گريه ای طولانی:
« ده سالی است که در بطن توام و به هيچم می انگاری.ببين من زنده ام ،زنده!
من توام،نجيه ام.من،مرا ببين!هستم.برآيند تمامی احساسات و انديشه های تمیز تو...»
کودک به دنيا آمده است.گريه می کند و من نمی توانم انکارش کنم.
«جای چماقهايت بر سر وروی من هست،می بينی؟...»
گريه می کند.«تو عروسکت را به من ترجیح میدهی»
ده سال بود با عروسکی که ساخته بودم سرگرم بودم. عروسکی که زاییده عقل من بود .
کودک گريه می کند.
چرا باورش نکرده بودم؟چطور ناديده اش انگاشته بودم؟
او،زنده!! عين يقين،کودک از درون من بود،برای من بود،از من و روبروی من ،خود من بود!
اما عروسکم!عروسکم را دوست دارم.ده سال برايش زحمت کشيده ام و هر سال زينتی بر آن افزوده ام.خودم درستش کرده ام.عروسک محکمی است.بارها با او حرف زده ام.راهنماييهايش را به جان پذیرفته ام.عروسکم با آن چوب موازنه در دست و حرکت دقيق و موزونش روی مرزها.
عروسکم! با آن آرزوی بزرگ يافتن «ارض موعود».
عروسکم با آن تاج افتخار بر سرش.
آن عروسک هم،آيا آن عروسک هم خود من بود؟
کودک گريه می کند.
و من عروسکم را در دست گرفته ام.
کدام،کدام را دريابم؟
عروسکم،کودکم،کداميک؟
و کودک همچنان گريه می کند.
بايد قبول کنم.اين منم! من!
اين کودک منم!و اين من اکنون بعد از ده سال تحمل،مرا فرياد می کند!
منم!
بايد قبول کنم!انباره ای از احساسات،انباره ای از!!!!!
کودک با جسارتی هم ارز با ده سال زندگانی پنهان در درون من و تولدی اینچنین،با شجاعتی
که ميدانم خود را به هر سرزمينی که حتی نشانه هايی از آن ميعاد بزرگ را داشته باشد،خواهد افکند.
کودک! من! عشق! از همين عشقهايی که همه ميدانند،
حس !از همين حسهايی که همه می گويند
من!اينها همه در من است
چرا نگاه نکردم؟؟
صدای کودک به خاموشی می گرايد،از خستگی
عروسک ساکت خود را به طاقچه می سپارم،این عقل زینتی را.
کودک را به آغوش می کشم .ضربان قلبش را حس می کنم.
انگشت بر دهانش ميگذارم
آرام می شود،آرام ميگيرد.
نگاهم می کند ،عميق و با صراحت
«بالاخره خودت را پذيرفتي»   
نویسنده : باران ; ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/٢٥
تگ ها :

تولد آذر

خدايا من اين زندگی را دوست دارم
تک تک لحظه هايش را،موسيقی اش را،صدا و آوازش را............
و بالاتر از همه دوستيهايش،دوستيهايش
هوای باران خورده،زمين باران خورده، آسمان،درخت،سبزه های باران خورده
و احساس باران خورده
عشق باران خورده
عشق زيبا،عشق تميز
عشق شفاف
و اين زمان گذرنده، زمان، زمان، زمان
امشب تولد آذر بود....
----------------------------------------------------------------------------۲۲/۱/۸۱
ديشب دوباره تولد آذر بود،سال و ساليان ديگر هم مثل دیشب تولد آذر خواهد بود،
اما آیا من با آذر خواهم بود؟   
نویسنده : باران ; ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/٢٥
تگ ها :

 

هر نگاه تو پيام آور راستين مهربانی است
من پيغمبران را با تمام وجود می بوسم و تطهير می شوم   
نویسنده : باران ; ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/٢٥
تگ ها :

 

ديروز عکسش رو توی روزنامه ديدم،چشمهاش رو بسته بودن اما می تونستم بشناسمش،
خودش بود ،عليرضا...
ناسلامتی يه دو سالی هم محل بوديم و همبازی،فوتبالش حرف نداشت،بچه ها هميشه موقع بازی صداش می کردن.
اکثر اوقات ساختمون ما بود،قايم موشک هم زياد بازی می کرديم،یه سال از من کوچکتر بود.
....۷ سالی می شد که نديده بودمش وحالا اسمش تو روزنامه زیر این تیتر بود:
«در فجیع ترین آدم ربایی سال اتفاق افتاد:...قتل گروگان توسط دو آدم ربای جوان»
خودش بود...علیرضا...
چشم بند داشت...با قيافه ای شبيه خيلی از پسرها...ريش پرفسوری...
من الان يه دانشجو ام و اون...
۷ سال پيش ما عين هم بوديم.
اما من هنوز همونجوری می ديدمش،با همون تی شرت آبی و سفيد راه راه،شلوار لی و کتونيهای سفيد..همونقدر بچه،همونقدر پاک.   
نویسنده : باران ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/٢۳
تگ ها :

 

نگاهم بر آسمانت می پوسد
کی جسارت طلوع خواهی يافت؟   
نویسنده : باران ; ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/٢٠
تگ ها :

 

بهش گفتم:«می آيی بازی؟»
گفت:« نه» و فرار کرد.
دنبالش دویدم و اون فرار کرد.من دویدم و اون...
-------------------------------------------------------
هیچ بازی ای اینقدر بهم نچسبیده بود!
از هوش خودم لذت بردم
  
نویسنده : باران ; ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/٢٠
تگ ها :

 

کليد روحم رو بعد از مدتها به خودم دادن...
رو به آسمون بازش می کنم،تمام و کمال...درونم از احساس دلچسب تو پر می شه...
آرام و آبی....
بیا توی من بنشین....
  
نویسنده : باران ; ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/٢٠
تگ ها :

 

سلام
شادم...شادم....آرام و عاشق...
عيد همه مبارک   
نویسنده : باران ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱/۱٦
تگ ها :