همبازی و خاطره ام،وحيد،مرد...

به همین سادگی،
به همين سادگی...به همين بد مزه گی...
وحيد! وحيد! من به تو بدهکارم،خيلی زياد...
چقدر ما با هم بازی کرديم.خاطرات بچگيمون جلو چشمم صف کشيده ان...
ولی تو حالا ديگه فقط يه خاطره ای!!!....خاطره....
تو!
يادته عيد سال ۷۴ بود فکر کنم،وسطی بازی می کرديم.تو توپ رو توی آب حوض خيس
می کردی تا حسابی به ما بچسبه و دردمون بياد!
هنوز صدات تو گوشمه:«شام و نهاره!بخورين نوش جان!»
عيد سال ۶۸ ....
يادته؟ خونه دايی جان بزرگ بود،يه بازی دسته جمعی کرديم.من دختر گم شده ات بودم که پيدام می کردی!تو اون موقع يه بابای بدجنس و بی عاطفه بودی!
اون وقتها بهم می گفتی:«خانوم نصيحت» آخه يه بار که دايی منو واسه يه کاری داشت دعوا می کرد تو ديده بودی و می خواستی با ياد آوريش حرص منو دربياری!
مسافرت سال ۷۵ يادته؟من و تو خواهر و برادر شده بوديم.*داداش وحيد* صدات می کردم.
جورمون جور بود ......باغ ال گلی تبريز!همونجا يه دعوای حسابی کردیم.
بهت می گفتیم آقای غولپا!آخه هیچ کفشی به پات نمی خورد...
خدا چیکارت نکنه!یادته ادای گداهای کور رو درمی آوردی و فلوت میزدی؟
يه بار اومده بوديم خونه تون.تا حواسم نبود صدامو ضبط می کردی،بعد گوش می داديم و
می خنديديم.می گفتی من از همه اينجوری يادگاری جمع می کنم.
سر برنامه فوت خاله جان ،چهره ات هيچ وقت يادم نمی ره.دماغت از زور گريه قرمز شده بود وقتی داشتن دفنشون می کردن.....
تو اون روزها،تو مراسم،چقدر ما با هم کمک کرديم،چايی داديم،خرما داديم به مردمی که
می اومدن و می رفتن!
يعنی حالا من بايد همون کارها رو واسه تو انجام بدم؟؟؟؟با مانتو و روسری مشکی؟
هی چايی و خرما و دستمال بگردونم؟
برای تو؟
همبازيم؟دوستم؟
تموم شد وحيد....همه چی تموم شد.
تو ديگه نيستی!هيچ وقت نيستی.
به همين سادگی........
به همين بد مزه گی.............   
نویسنده : باران ; ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱٢/۱۸
تگ ها :

غول چراغ جادو

غول نفسی به رضايت کشيد...آخه تازگيها صدای خش خش دستی رو به ديوار خونه اش احساس می کرد .بعد از ۳۰۰۰ سال تنهايی توی اين چراغ کوچک و تنگ،حالا يکی اومده بود...
اشکی رو که رو صورتش چکيد،پاک کرد...پر از ...پر از شوق بود.
آره ...حالا يکی مجذوب چراغش شده بود وهی رو چراغ دست می کشيد...
به جبران ۳۰۰۰ سال تنهايی،اونيکه اون بيرون بود، بايد ۳۰۰۰ بار گرد چراغ رو می گرفت...
«نکنه وسط کار دلسرد بشه»اين جمله هراس انگيز هر لحظه ۳۰۰۰ بار از ذهن غول
می گذشت...
۲۹۹۸ وای چه لحظات نفس گيری...۲۹۹۹ و...۳۰۰۰
تنوره کشيد...دود کرد ومثل يک گردباد خاکستری پيچيد و بيرون اومد...
چقدر دنيا بزرگ بود.
دنبال دوستش گشت.هيچ کس رو نديد.نه.....يک نفر اون دورها داشت فرار ميکرد...
با صدايی که بدوی بود و به غرش شبيه پرسيد:«کجا؟؟؟؟؟» و شنيد که يکی فرياد زد:«ازت
می ترسم»
-------------------------------------------------------------------------------------------
يه اشک ديگه رو صورتش غلتید.
شروع یک دوره ۳۰۰۰ ساله دیگه
با این تفاوت که این بار نمی تونست به خونه اش برگرده
اینبار اون بیرون خونه اش تنها بود......   
نویسنده : باران ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱٢/۱٢
تگ ها :

 

ديروز داشتم عکس های بچه ها رو می ديدم.عکس های اين سه سال گذشته...
چقدر چهره هاشون معصوم و بچه گونه است.ومثل نوزادها بی دندونند!
اين مدت شايد بعضيهاشون خيلی درد کشيدند...لثه هاشون متورم شد و ترکيد...ولی بالاخره دندونهاشون دراومد...   
نویسنده : باران ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱٢/۱٢
تگ ها :

 

خواب آلوده و کسلم...و کمی غصه دار...
بيش از هر چيز دنبال يک حس آشنا ميگردم...حسی لبريز آرامش...حسی که بتوانم در آن مخفی شوم...و ايمن باشم...
يک حس قديمی و آشنا...مثل حس آشنای يک «بغل»...
وای...مامان...کجايی؟
دخترت بهت احتياج داره....   
نویسنده : باران ; ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱٢/٦
تگ ها :

 

چه حس جالبی دارم...مخلوطی از دوست داشتن و کودکی...
يا شايد يه جور دوست داشتن کودکانه....
صاف صاف...
فکر می کنم بچه ها همونقدر که محبتهاشون عميقه (مثل آب ) به همون اندازه هم بدون قالبه
اونا فقط ميدونن که يکی رو دوست دارن...ديگه دسته بنديش نمی کنن
يعنی تو هرگز از يه بچه نميشنوی که بگه «من فلانی رو مثل خواهرم دوست دارم»
واسه اینکه دوست داشتنهای بچه ها دسته بندی نداره يه احساس زلاله... فقط همين
بند و تبصره نداره...
و من امروز يه دوست داشتن کودکانه رو حس کردم.... و باز افتادم توی يه حوض پر آب آبی...
آب يغنی همه ی خوبيها   
نویسنده : باران ; ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱٢/٤
تگ ها :

 

شدم مثل يه بازار....
هر روز يه عالمه آدم از توم رد می شن...
خريدار نه...فروشنده نه...فقط عابر....   
نویسنده : باران ; ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱٢/۳
تگ ها :