بندهای نادیدنی
امروز بعد از غروب زدم از خانه بیرون. دنبال قهوهخانه دنجی، جایی که بشود قدری نشست ...
شهر خلوتیاش را به رخ میکشید و باد تیز و سرد در گوشم میپیچید. سر خیابان چشمم به ترامی افتاد که یکراست به خانه تو میبرد مرا. ایستاده پشت چراغ قرمز، دودل شده بودم که سرشبی بیخیال این شهر خلوت و کافههای نیمه تعطیلش بشوم. راهم را کج کنم به خانه تو. تو که دلت همیشه آنقدر گرفته بود.... تو که همیشه آنقدر مهربان میبوسیدیام و تکیه کلامت بود: خیلی بدجنسی!
تو که دلت خانه و زندگیت را میخواست ... تو که صبورانه با همان مبل دراز روبروی تلویزیون و برنامههای بیمحتوایش کنار آمدهبودی... آخ که چقدر دلم خانهات را میخواست ....
بندهایی به پاهایمان بستهاند. بندهایی ... بعضی می گویند عقل است و شرط عقل ... نمیدانم! موجودات غریبی شدهایم ما ... خودمان خودمان را بازمیداریم ....خودمان دلمان را با همه دلتنگیهایش، با همه آنچه میخواهد و سخت میخواهد میکُشیم ....
سوار نشدم. به خانهات نیامدم. در یکی از معدود مغازههای باز شیرینیاکی خریدم و در همان هوای سرد برگشتم.
بعدها اگر عمری باشد و ببینیم همدیگر را، خواهم گفت که عجب سرم شلوغ بودهاست. و البته خیلی به یادت بودهام و اما امان از این گرفتاری .... هرگز نخواهمت گفت که در یک دودلی کشنده، وقتی خانه تو، دیدن تو، آنقدر نزدیک بود و در دسترس، من چطور علافی و پرسه زدن در خلوتی شهر را برگزیدم به ملاحظاتی ... نخواهم گفت ... نخواهم گفت که چه بدآیندی دارم از این منٍ ملاحظه گر، منٍ ترسو ....
ما و بستگیها
اه! یعنی الان من باید دقیقا چه خاکی تو سرم بریزم؟
گزارشی رو میخوام تهیه کنم از روند کارهای مجله فیزیک. از اون قسمتش که به من مربوطه. گزارش رو باید تا امشب برسونم به سردبیر.
بعد چون فکر میکردم (البته کور خونده بودم) که میشه از تکنولوژی ۱۰ سال پیش به اینور (که موجودیست به نام اینترنت) برای کار استفاده کرد، این گزارش رو گذاشته بودم روی گوگل داکیومنت و با سردبیر و هیات دبیران به اشتراک گذاشته بودم. تا همگی در جریان به روز شدنش باشن و منم هرجا اتصالی به شبکه موجود بود، بتونم این فایل رو ویرایش و به روز کنم.
امروز گوگل فقط سرویس گوگلخوان و ایمیلش بازه و بخش داکیومنت و تقویم و ... بسته است.
بنده فقط میخوام عرض کنم که به خدا عدهای وجود دارن که از این ابزارها برای کار استفاده میکنن. کار !!!!!
ناپایداری
امروز شادی عجیبی با من بود. شادی اینکه بالاخره خونه و زندگیم رو روال افتاده و میتونم روی کارم متمرکز بشم.
قرار هم بود با یکی از همکارها بنشینیم و یه سری کار برای اندازهگیری خاصی در سیاماس انجام بدیم.
شادی من خیلی طولانی نشد. چون متوجه شدم که پروتکل اینترنتی SSH که کار ما بهش وابسته است و عملا تنها از این راه میتونیم کار کنیم، کاملا بسته شده. یعنی کند نیست (مثل همیشه) بلکه کاملا بسته است.
این به این معنی نیست که سرعت اینترنت امروز کم شده باشه. چون مثلا امکان رسیدگی به نامهها و ... وجود داره. این چیزها معمولا ازطریق پروتکلهای رایجتری مثل http انجام میشن. اما به این معنی هست که من امروز باید با یه مشت سماق سر خودمو گرم کنم چون امکان کار ندارم.
رویای برف
نمیشد این برف تو تعطیلی آخر هفته میاومد؟
نمیشد این کوههای برفی تهران که تو هوای تمیز بعد از برف مثل الماس میدرخشن و دل میبرن، تا آخر هفته هم همینجوری می موندن؟
دیروز پاهام سست شده بود که مسیرمو از محل کار کج کنم به کوههای توچال یا هر کوه دیگهای. برم رو برفها جای پا بندازم و با صدای قرچ و قرچ برف و یخزدگی پاهام از لذت دیوونه بشم. بعد یه جا که پهنتر و صافتر باشه روی برفها دراز بکشم و آسمون تمیز رو تماشا کنم. بعدشم اگه هنوز حالم اونجوری بود که فکر میکنم، یه شکم سیر گریه میکردم.
آخه تو هوای آلوده کی گریهاش میاد؟ منظورم از اون گریه خوباست ها! از اونها که بعدش فکر میکنی روحت دزدکی اومده بیرون و یه نفسی کشیده. تو هم میتونی با همه حجم ریههات تنفس کنی.
اما همهاش خیالات بود. راهم از محل کار کج نشد. الان هم دوباره اون ابر سرخ آلوده روی کوهها رو گرفته. گلوی من هم میسوزه و همهاش تشنهامه از آلودگی.
پیشنهادم به خدا اینه که یه بخشی از این برفها رو نگهداره برای شب قبل از روزهای تعطیل ...
دلتنگی
دلم خیلی برات تنگ شده. چیزی که میتونم بگم همین یه جمله ساده است.
حدود سه ماهه که هروقت آهنگ هوای حوا (ناصر عبداللهی) رو میشنوم، تو میای توی ذهنم و دلتنگی برات دیوونهام میکنه. کافیه اسم «دل» رو تو این شعر با اسم تو عوض کنم...
دلم خیلی خیلی برات تنگه، میفهمی؟
راستی، امروز حنانه نازنینمون دنیا اومد ...
آزادی
میدانی؟ هنوز حرف زدن با تو برای من بهترین است.
از خوشحالی پرواز میکنم وقتی میبینم هنوز بلدیم به یکدیگر نقب بزنیم. بلدیم موضوع مورد گفتگویمان را بیرحمانه زیر و رو کنیم و در عین حال به هم لبخند بزنیم.
مهم نیست. آدم بعضی وقتها میان حرفهای سخت، آن حرفها که سخت به جانش چسبیدهاند، خوب گریهاش میگیرد. آدم میتواند گریه کند. اما گفتگو به قوت خویش جریان دارد. آدم وسط گریه چهره آرام تو را نگاه می کند که با مهربانی و در حالیکه همه آنچه را که نمی دانیم محبت است، تعصب است یا چه چیز دیگری در کیسه کردهای، مثل یک نفر سوم به میدان صحبتهایمان آمدهای.
آدم وسط گریه آرام میشود. فکر میکند. منطقش را به چالش می کشد با تو که حرف میزند. آدم وسط گریه چیز یاد می گیرد.
آدم با تو که حرف میزند، احساس آزادی میکند. آزادی از همه گرههای کور. از همه ملاحظات بیدلیل و بیپایه.
فردا ۲۳ آذر است راستی. ۶ سال است. ۶ سال است که آزادگی در گفتگو را تمرین کردهایم. ۶ سال است که آزادی را تجربه کردهایم. گفتن ندارد که چقدر به تو بدهکارم. مبارکمان باشد.
کلمات سرگردان
دیروزمان:
این مصحف حروف مقطع که ریخته
اجزای او به صفحه هامون حسین توست
امروزمان:
هرکه به هرجا رسید، از کربلا رسید، به کربلا رسید، در کربلا رسید
راستش، اگر چشمم هرازگاهی به جملات و اشعار وزین دیروزین نیافتد، بیمعنایی غالب بر در و دیوار و مترو و اتوبوس این شهر دیوانهام میکند.
انگار کسی امروزیننویسان را زور کرده که بنویسند. انگار گفتهاندشان که هرچه تکرار کلمات بیشتر باشد، هرچه کلمات غلنبه سلنبه را بیشتر کنار هم بچپانید، کلامی گهربارتر بیرون انداختهاید....
روزهای کار و زندگی
همین روزها که سفارت انگلیس اشغال شده، همین روزها که هوا باز در نبود دوسه روزه بارندگی آلوده شده، در دُم آلودگیها روی کوهپایههای البرز زیبا، من در اتاقی کارم را شروع کردهام.
در همین روزها، هنوز اثاثه تازه منتقل شدهام به خانه، در همه جا پخش و پلا است. هنوز اجاق گازمان نصب نشده و چایی یعنی کتری برقی و چای کیسهای. یخچال به جای آشپزخانه در اتاق خواب است از برکت کابینتسازان دقیق. لباسشویی هم هیچ کجا جا نمیشود.
اما زندگی به زیبایی هرچه تمامتر در همین برفریزههای کنار راه در جریان است. با تپهنوردی صبحگاهی به سوی اتاقی که میشود کنار بخاریاش نشست و مقاله خواند و اگر اینترنت راه بیاید، در جلسات سیاماس شرکت کرد.
در چنین روزهایی، آدم برای یک لحظه، کاملا اتفاقی، چشمش به نوشتهای از آلوچهخانوم میافتد که در فقدان گودر عزیز همه را به وبلاگنویسی دوباره دعوت میکند. همین دعوت، به آنی نتیجهاش میشود چرخیدن دستهای من روی صفحه کلید....
سلام زندگی! سلام شهری از آب!!!
دیگر نباشی
رسیده ام. اما خسته ام و دلتنگ ....
استخوانی در ران پای مرغ هست. استخوانی شبیه یک قاشق کوچک. قاشقی با دسته پهن.
یک روز که مثل همیشه با ولع این استخوان را می جویدم، تو نگاه کردی و خندیدی. گفتی «یکی دیگه هم اینجای مرغ رو خیلی دوست داشت». بابایم را می گفتی.
تو همینطور بودی. جزییات بی نظیری از آدم هایی که دیگر نبودند را بازگو می کردی. آدم هایی که شاید خیلی دیگرها به یادشان نبودند.
میخواهم بگویم من هم از تو جزییات بی نظیری در خاطرم نشسته است. دستهایت که همیشه پر انگشتر بود و تسبیحی که به عادت می چرخاندیش. از آن چرخشهای بازیگوش و سریع.
و پاهای لاغر و کشیده ات با آن انگشتهای برآمده. ترکیب سیگار و فلاسک چایی کنارت با تلویزیونی که هیچ وقت نباید خاموش می شد.
موهای انبوه و خوش حالتت. دنده هایت که بغلت که می کردم خودشان را به رخ می کشیدند.
لوطی منشی و دل و بزرگت. وسفره ات که هر وقت آمدم، ناشناسانی در اطرافش نشسته بودند.
دلتنگی کلمه کوچکی است. ما فقط عادت می کنیم به اینکه دیگر نباشی.
حسی مثل افتخار
نامهای برایت نوشته بودم دوست نادیده
حالا حتی از همان نامه هم شرمندهام. بزرگواریت حسی عمیق به من میدهد. حسی مثل تواضع، مثل افتخار ...
امروز به تو و به زنانگی فکر میکنم ...و میاندیشم چقدر ایران این روزهای ما به این روح زنانه بخشنده نیازمند بود. به این مرهم التیام بخش ...
شرمندهآم و متواضع. و آکنده از حسی مثل افتخار ...
جادوی گل ارکیده
گل ارکیده را تا به حال اینقدر از نزدیک نگاه نکرده بودم.
این روزها که بیحوصله از دانشگاه به خانه میآیم بی اختیار به این ۴ تا دانه گل سلام میکنم. دست من نیست. نگاه میکنند آدم را. و مثل جوجه گنجشکهای گرسنه دهانشان باز است. گاهی انگار گلایه میکنند که دیر آمدهای امشب یا صبح که میرفتی پردهها را عقب نزدی که ما خورشید را ببینیم. و من عذرخواهی میکنم. از ته دل!
اول ۳ تا بودند. حالا ۵ تا غنچه دیگرشان هم باز شده. محشری کردهاند اتاق ۱۰ متری مرا. کارشان فقط نگاه کردن و نازریختن است. و هی توجه مرا جلب کردن.
یاد شازدهکوچولو میافتم. در اخترک ده متریام دلم به این گلها بند شده.
تنهایی معنیاش را از دست داده از هفت روز پیش که من ۲۹ سالم تمام شد و این گلها مهمانم شدند. از هفت روز پیش که تو با هزار برنامه، مرا از دانشگاه به در خانه کشیدی تا از شگفتی خل شوم وقتی به جای کتابخوانت، پستچی گلها را به من بسپارد. تا از زور خوشبختی بمیرم وقتی بدانم آن دور دورها دلی هست که با من است. و اگر خودش اینجا نیست، گرمای محبتش را با ارکیدهها روانه خانه من کردهاست.
این گلها جادوییاند. نگاهشان کن:
نامهای برای آمنه
در این ۶ سال آمنه، دروغ چرا شاید فقط دقایقی به تو فکر کرده باشم. آنهم بر اثر خواندن خبر. آنهم بیشتر در حد دلسوزی برای تو و شاید چند بد و بیراه به مجید نه هرگز در حد اندیشیدن به نحوه مجازات مجید ....
میدانی آمنه! ما همه آدمهای دقیقه ۹۰ایم. بعد از ۶ سال و در آستانه اجرای حکم، آمدهایم و بازی اسیدبپاش-اسیدنپاش راه انداختهایم.
راستش به عنوان یکی از همین دقیقه ۹۰ایها، حتی تصور اینکه دوباره اسید دیگری بر چشم دیگری ریخته شود حالم را دگرگون میکند. فکر اینکه اسید پاشی بازهم قربانی بگیرد، باز هم ... وبرای ماییکه هر ۶ سال یک بار به مسئلهای آنهم برحسب اخبار فکر میکنیم، اسیدپاشی اینقدر عادی شود که حتی خبرش در روزنامه هم دیگر تکانمان ندهد . این فاجعهای است که همه از آن میترسیم.
اینجا در منطقهای در فرانسه، دختربچه ۱۶ سالهای را ربودهبودند. مردم محله روزی را برای یک راهپیمایی آرام قرار گذاشتند. همگی عکسهای دخترک و گلی در دست، به سمت خانه او حرکت کردند. گلها را پشت در خانه گذاشتند، پدر و مادر را در آغوش کشیدند، گریستد و بازگشتند.
ما نبودیم در این سالها آمنه! ما هرگز جمع نشدیم که به سوی خانهات حرکت کنیم، تو را در آغوش بگیریم و بگوییم که اگر همه آنچه را که برتو گذشتهاست نمیفهمیم، بر نیز نمیتابیم. ما که خدای «محکوم» کردن حرکات ناپسند عالمیانیم، در محکوم کردن اسیدپاشی، هیچ نکردیم.
از همه ۱۷ باری که به اسپانیا رفتی و آمدی، هرگز نه با لبخند و نه با اشک در فرودگاه به استقبال و بدرقهات نیامدیم تا به تو دل بدهیم و بگوییم قوی باش.
بر ما ببخش آمنه! ما هنوز اول راه حرکات اجتماعی و مدنیتیم. بر ما ببخش اگر همه را از سیستم قضایی ناکارآمد ایران و غیره، متهم میکنیم الا خودمان را. نه انگار که این سیستم قضایی و غیره هم بخشی از ماست. نه انگار که مجید هم در میان ما بالیده است.
ما را ببخش آمنه و همینقدر که از تکرار فاجعه و رشد خشونت در جامعهمان مضطرب شدهایم را به فال نیک بگیر. همینقدر که به رفتارهای غیرانسانی «نه» میگوییم....
اما این «نه» به اسیدپاشی است نه به تو دختر جان! ما خفتگان تازه از خواب پریده که باشیم که تو را بکن و نکن بگوییم. مخصوصا که اندکی پس از این ماجرا تو را و ماجرایت را هم به خاطرهها خواهیم سپرد که طبیعت آدمی این است انگار.
اول از همه بر ما و های و هویمان بزرگوار باش و بعد اگر خواستی، اگر توانستی بر مجید...
با تکرار نکردن رفتار مجید، کمکمان کن در راهی که برای نفی خشونت آغاز کردهایم ... اگر خواستی ... اگر توانستی ....
۲۹ ....
یه سال دیگه این موقع، باید برای همیشه با رقم ۲ در دهگان سنم خداحافظی کنم.
خلاصه که ما ۲۹ سالمون تموم شد دور از همگان در بلاد غربت.
اما وسط همین بلاد غربت، از تماسها و فیسبوکی جات که بگذریم که هرکدام شیرینی خودش رو داشت، آقای خانه از آنسوی مرزها، برامون گلی رو فرستاد به زیبایی سپیده و الحق و الانصاف که هرگز در زندگی اینطور غافلگیر نشده بودم
شجاع دل
صحنهای بود آخر فیلم «شجاعدل» که قهرمان را بر تخته پارهای از چند سو میکشیدند تا شقهاش کنند.
حالا حکایت من است اگر «مل گیبسون» را از روی تخته برداری و دل مرا بگذاری.
برای کودکش سوغات خریدهام. سوغاتی به وطن رسیده بود منتظر من که بروم و به دستان کودک بسپارم. خودش و کودکش حالا به سوی دیگری از این گردالوی خاکی کوچیدهاند. و دل من تا همانجا کش میآید و به سوغاتی که هرگز بر تن صاحبش نخواهد نشست میسوزد.
بماند که فرصت گفتگویی طولانی هم دیگر دست نخواهد داد. از آن گفتگوها که بوی فیسبوک و جیتاک و زهرمار ندهد. از آن صحبتها که اینفدر نزدیک هم بشینیم و اینقدر با حرارت حرف بزنیم که آب دهانمان بر هم بپاشد.
آه خدا .... میگویند روز قیامت تو ذرههای انسانها را جمع میکنی و دوباره میسازیشان. من قول دلم را که امروز هر تکهاش گوشهای است، همین حالا از تو میگیرم. میگویند آن روز همه همدیگر را از یاد میبرند و به هرسو گریزانند. من به دنبال تکههای دلم خواهم دوید تا سرهمش کنم تمام و کمال ....
وای خدا ....
صبر
وقتی بدحالی آدم کش پیدا میکنه،
مثلا وقتی که یکی دوماهی متصل مهاجرتش طول میکشه و هنوز تو جای جدید احساس تعلق نداره،
وقتی تنهایی، حتی از نوع دلچسبش، زیاد از حد و اجباری میشه
وقتی همه صداهای آشنا رو فقط میشه از پشت سیم شنید
وقتی آدم پولش ته کشیده و هنوز بعد از ۱۱ روز حقوقشو پرداخت نکردن و کارش میشه هی به حسابش سرک کشیدن ...
وقتی در عین حال آدم نمیتونه کوتاه بیاد و میخواد کارشو عالی انجام بده، شاید فقط برای اینکه بگه چقدر سرسخته،
وقتی توی همین اوضاع خبرهای بدی مثل از دست رفتن دوستها، شکستن دل مادرهاشون به آدم میرسه ...
توی همه اینها فقط باید صبر کرد. اونهایی که به خیلی سختتر از اینش صبر کردن و شیرینی آرامش بعدش رو دیدن، میدونن من چی میگم.
میشه رفت و دوید و تو دویدن هی فکر کرد ... میشه تن رو حسابی خسته کرد، اونقدر که به تشک نرسیده بخوابه ... میشه ....
اما بالای همه اینها، باز هم باید صبر کرد ... صبر ....
سینا ....
فرقی هم میکنه؟
مثلا اگه بگم سه سالی از من کوچیکتر بود.
بگم مادرش ۴ سال دبیر شیمی من بود و از بهترین دبیرهایی بود که داشتم.
بگم خواهرش ۴ سال همکلاسیام بود.
بگم تنها خاطره نزدیکی که ازش دارم مال سال دوم دبیرستانم بود. سالی که همگی با هم با یه مینیبوس لکلکی رفتیم ساری که تو مسابقات قرآن شرکت کنیم.
که وقتی سر موضوع کارهامون کلکل میردیم با آرامش ذاتیاش میگفت: «فقط عدل الهی»
عدل الهی .... موضوع کارش بود ...
فرقی هم میکنه که بگم یه سه سال بعد از من اومد شریف؟ یا بگم آخرین بار پدر و مادرش رو پارسال روی پل عابر دم دانشگاه دیدم. به گمونم برای جفت و جور کردن کارهای یکدونه پسرشون اونجا بودن.
فرقی نمیکنه. هیچ فرقی نمیکنه ... نه! من نمیشم دوست نزدیک سینا. من همون دانشآموز مادرش و یا همکلاسی خواهرشم. اما نمیتونم نگم چه بغضی به گلوم نشست، نگم که از شدت شوک حالت تهوع گرفتم وقتی این خبر رو دیدم:
http://www.theeagle.com/local/Aggie-s-name-who-died-in-crash-released
مرگ زودرس
ژان کریستف میخوانم. دوباره رومن رولان خوانی که نشئه ام می کند. از دیروز عبارتی در این کتاب دیوانهام کرده، مرا ترساندهاست.
«بیشتر مردم در بیست-سی سالگی میمیرند و اگرچه به ظاهر زنده میمانند اما دیگر چیزی یاد نمیگیرند. انعکاسی از گذشته خود میشوند و در سالهای بعدی خودشان را تکرار میکنند. ماشین وار آنچه را پیشتر در بیست-سی سالگی یاد گرفتهاند ناشیانه و به بدترین شکلی به نمایش در میآورند.»
به خودم نگاه میکنم که سه چهارماهی دیگر ۲۹ سالم تمام میشود. و به کلاف در هم تنیده اندیشههای ناتمام که نیمهکاره رها شدهاند. میبینم که نسبت به خیلی چیزها، حرفی، ایدهای ندارم و اگر بخواهم در جمعی اظهارنظری کنم باید ابتدا در کمد ذهنم این کلاف بزرگ به هم پیچیده را به کناری بگذارم و بعد دستم را تا آن اعماق لای خرت و پرت ها و اندیشههای قدیم فرو کنم بلکه چیزی بیابم. نکته این است که آنچه مییابم اثر سالیانی دور و دراز انگار بر آن مانده است. کهنگیاش به من دهن کجی میکند چنانکه رویم نمیشود بیانش کنم.
وانگهی، متاسفانه یا خوشبختانه در این حد خودآگاهی دارم که بدانم این اندیشه دیگر مال من نیست. من عوض شدهام. یک جایی، یک زمانی نگاهم تغییر کرده است. اما نرسیدهام نگاه جدید را بپردازم. قدری اندیشیدهام و نخی رشتهام و بعد نخ اندیشه ناتمام را به همان کلاف افزودهام و همیشه بنا بوده روزی به آن فکر کنم و آن روز هنوز نرسیدهاست.
نگرانم. بسیار نگران مرگ خویشم از همان مرگها که در بیست-سی سالگی به سراغ آدم میاید و الباقی زندگی آدم میشود نمایش ابلهانه آنچه در بیست-سی سال اول آموخته و اندوخته.
اخبار .... اخبار .... اخبار ....
مصر، تونس، الجزایر .... نگرانی ... اضطراب ....
این وقتها کهمیشود ... این وقتها که از اضطراب خناق میگیرم، دنیایم دوتا میشود... خواب ... خوابها ....
میدیدم که جماعتی در خیابان راه میروند ... دستهگلهایی را مخفیانه در دست گرفتهاند.... راه میروند و باز مخفیانه دستهگلهایشان را در کنار خیابان جا میگذارند .... همه آرامند. ساکت ... انگار که روزه سکوت داشته باشند یا قرارشان برسکوت باشد ... انگار زبان اعتراضشان این باشد ... دستهگل ... در خیابان ....
من همانجا به کتاب تاریخمان فکر می کنم... انگار روزهایی بوده که مردم به ارتشیها گل میدادهاند... میگفتند گل برگلوله پیروز شده بود ... انگار میدیدم که شدنیست ...
بیدار میشدم.... دنیای دیگر ... مصر را خشونتی برداشته بود که مرا میترساند .... ماشینهای سوخته ...
و باز خواب ... پیش خانوادهای رفته بودم که جوانشان رفته بود و خبرش بازآمده بود. میگفتند شهید دادهاند...
شهیدشان به خانه برگشت ... خواب است دیگر... یکی که زنده نیست، زندهگونه میآید...
شهیدشان سینه پیراهنش را باز گذاشته بود. روی سینهاش با خطی خوش چیزهایی نوشته بودند و من میدانستم کلام عظیمی است ...
یکی در آسمان سینه شهید را میخواند .... من به صدای خواننده میگریستم ... تکرار میکردم : خدایا یعنی تو می بینی؟.... میبینی؟....
دلم همه راهپیمایی های پر از گل بیشهید را میخواست ...
بیدار میشدم و باز سیل اخبار ....

عکسهای لعنتی
یکی نام تو رو روی یک عکس قدیمی تو فیسبوک برچسب میزنه.
عکسی از ۷ تا دختر شاد و خندون. یه قدری خنگول ... خودتو میبینی. تپلتر از حالا. ابروهای پر که تو عکس سیاه میزنه. با یه سبیل نه چندان پر و پیمون. داری با خنده دوربین رو نگاه میکنی ....
درحد مرگ دلت برای خودت تنگ میشه... اون خودت که ۸ سال پیش دنیا رو میدید. اون دنیایی که ۸ سال پیش میدیدی... اونهمه چیزهایی که فکر میکردی مهمند و دردند که داری تجربهشون می کنی. همون چیزهایی که درگوش مژگان میگفتی. همون چیزهایی که حالا از فکر کردن بهشون خندهات میگیره.
اونهمه چیزهایی که اونموقع یه خنده بهشون میزدی و میگفتی برن به جهنم و حالا داری باهاشون زندگی میکنی.
دانشجوی لیسانس بودی و حالا داری دکتر میشی. دختر موشکاف تیزبینی بودی که رفتار هر جنبنده اطرافشو تحلیل میکرد و ذوقمرگ این بود که چقدر بقیه رو میفهمه. با اعتماد به نفس حرف زدن هنرش بود.
شدی یک زن که با سلول سلولش زندگی دونفرهشو، همسفر زندگیشو دوست داره و همه اون مهارتهاشو صرف این کرده و میکنه که همین کتاب قشنگ دم دستشو کامل بخونه. دیگه تحلیل رفتار بقیه براش لطفی نداره. حتی به نظرش اینطور موشکافی اخلاقا درست نیست. کم حرفه و حرفهاش با آدمهای دوروبرش، زود ته میکشه.
هردوی اینها تویی. میخوایی، باندازه دنیا میخوایی که برگردی همون سه روز اردو رو، همون لحظهای رو که ازش عکس گرفتی یه بار دیگه تجربه کنی.
دلت برای دوتا از دوستهات که بخشی از هزینه سفرت رو قبول کردن باندازه یک دنیا تنگ میشه. برای حسی که مدتهاست تجربه نکردی. برای یه دوست که هیچوقت الکی قربون و صدقهات نمیره، اما دوستیش اینقدر واقعیه و اینقدر شفاف که حاضر میشه تو همون دارایی محدود دانشجویی کاری کنه که تو از جمعی که دوست داری محروم نشی.
کوچیک تربودی اونروزها. ولی دنیا خیلی بزرگ بود و آدمهای تو، خیلی بزرگتر.
بزرگ شدی. با یه آدم خیلی بزرگ یه خونه ساختی که توش و فقط توش دنیا بزرگه.
بیرون دنیا خیلی کوچیک و زشته دختر. آدمهای بزرگش هم هرکدوم یه جاییاند که دست تو بهشون نمیرسه.
۴ صبح میشه و تو خوابت نمیبره. مژگان و زهرا و دانای اون عکس رو دهها بار بغل میکنی. دلت برای اون آدمهایی که به خودشون میگفتن «اسکل» و از «اسکلی» خودشون شاد بودن پر میزنه. دلت برای خودت ....
پینوشت: مژگان! یه روز توی یه عکس اسمتو برچسب میزنم. یه عکسی که نذاره تاصبح بخوابی ... مژگان! هیچ کس غیر از تو نمیتونست کاری کنه که من بیام سراغ این صفحه. وتازه بیام و خودم رو بنویسم و از در و دیوار اراجیف نبافم. مژگان! ... دلم برات تنگ شده ...
یه مرد بود یه مرد
با صدای بی صدا
مثل یه کوه بلند
مثل یه آه کوتاه
یه مرد بود یه مرد ....
مردی که میشناسم چهرهاش خنجر است ...
چشمهایم را به صورتش میلغزانم. از بینی تا گوشههای صورت ... سالی پیش بود شاید. از بینی تا گوشه های صورتش فراخ بود .... چشمم را میلغزانم از بینی تا گوشههای صورت، فاصلهای نیست مگر چالهای عمیق ..
مردی که میشناسم چهرهاش خنجر است و نبود. سالی پیشتر ....
مردی که میشناسم ... انگار سرنوشت من باشد. چشمهایش را فروغی نیست .... مرد کم سخن است، بیصدا ...
مرد پیش چشمهایم درهم شکسته است. انگار سرنوشت من باشد .... مردی که میشناسم ...چهرهاش خنجر است. به قلبم مینشیند ... مگر گذر یک سال چقدر از یک سال بیشتر است؟ .....
جنگل ....
لینک امروز:
http://jamshidi6.blogfa.com/post-531.aspx
خبر
میخواستم بیشتر حرف بزنم. ....
اما واقعا حوصلهای برام نمونده. از صبح دارم به این فکر میکنم که اون موقعی که ما تو میتینگ با هیجان راجع به اثر jet-quenching حرف میزدیم که به تازگی آزمایش ATLAS نتایجش رو منتشر کرده(*)، یکی از اعضای همین خانواده، در کنار همسرش ترور شده بوده و یکی دیگه زخمی.
دستم به کار نمیره. عکسهای آتشسوزی جنگلهای گلستان رو نگاه میکنم. انگار ١٠-١٢ روزی میشه که دارن میسوزن.
به شهادت دکتر علیمحمدی فکر میکنم. نشنیدم که متهمی دستگیر شده باشه.
به خودم فکر میکنم. چقدر شنیدن این خبرها برام راحت شده. بغض و یکی دو روز بیدل و سرگشته بودن و آذر ماه سال بعد و دوباره یکی دیگه.
و زخمهایی که هرگز درمون نمیشن. فقط اگر هر روز نگاهشون نکنی، کهنه میشن و دردشون از یاد میره. و آدم نمیدونه که سال دیگه یکی دوباره با کاردک میافته به جون همین زخم یا نه. سال دیگه زخم دیگهای روش میاد یا نه ...
و تو عادت میکنی به زخم. عادت میکنی به تسکین دهندهترین حرف که مقصر کردن عدهایه که هرگز بهشون دسترسی نیست.
چه حال بدی ....
...........
(*): پیشتر این اثر در آزمایش ریک دیده شده بود.
ر.ی.ی.س ج.م.ه.و.ر سویس
یک بار در یک جمعی، یه ژورنالیست که مجری برنامه هم بود یه مرتبه پرسید: "در جمع حاضر کسی میدونه که رییس جمهور سوییس الان کیه؟"
نکته عجیب برای من این بود که حتی یک نفر هم دست بلند نکرد! بعد مجری برنامه اسم رییس جمهورهای یک سری کشور اروپایی رو پرسید و برای هرکدوم حداقل یک جواب صحیح شنید.
نکته اینجاست که کشور کوچک سوییس، ٧ رییسجمهور به طور همزمان داره. هرسال یکی از این هفت نفر، این جمع رو نمایندگی میکنه.
علت بیش از یک بودن رییس جمهور هم (چرا ٧ تا رو نمیدونم) رو هم اینطور بیان می کنند که قومیت سوییس-آلمانی بیشترین جمعیت رو در سوییس تشکیل میده. محدود کردن تعداد روسای جمهور به یک به این معناست که در بیشتر موارد کسی که مورد نظر قومیت سوییس-آلمانی باشه انتخاب خواهد شد و باین ترتیب در حق بقیه قومیتها اجحاف میشه.
لینکهای مرتبط:
رییس جمهور (نماینده) کنفدراسیون سوییس
زبان سوییسی!
این زبان همونطور که در نوشته قبلی دیدید عملا وجود نداره. یعنی در کشور کوچک سوییس هیچ زبانی زبان رسمی نیست. شبکههای اصلی به هر زبانی برنامه دارند. نامههای اداری و ... بسته به زبان مردم منطقه نوشته میشوند. برنامه قطارها بسته به منطقهای قطار ازش عبور میکنه، به همون زبانها اعلام میشه. درسهای عمومی به زبان محلی تدریس میشوند و ... .
در عین حال، چون این مردم با همین تنوع زبان، تبعه یک کشور واحد هستند باید راهی برای برقراری ارتباط با هم داشتهباشند. برای این منظور در کنار انگلیسی که به هرحال مورد نیازه، هر دانشآموز موظفه غیر از زبان مادریش، یکی از زبانهای رایج سوییس رو به انتخاب خودش (و یا با تشخیص مدرسه) خوب یاد بگیره. یاد گرفتن زبانهای دیگه اختیاریه.
با بعضی دوستهای سوییسیام که صحبت می کنم اذعان میکنند که خیلی از ریزهکاریهای زبانی رو که در مدرسه یاد گرفتن، یادشون نمونده. یعنی ممکنه موقع حرف زدن کلمه مناسب پیدا نکنند، غلط گرامری داشته باشند یا به هر حال خیلی روان صحبت نکنند. اما در عین حال این رو هم میگن درک مطلب خیلی خوبی دارن و میتونن به راحتی با سوییسیهای ناهمزبان ارتباط برقرار کنن.
----------------------------------------------------------------------
تصور میکنم اگر کسی که همزبان من نیست به منطقه مادری من بیاد در همین حد که بخواد دستوپا شکسته به زبان من حرف بزنه، حتی اگه فقط بگه سلام!، من با رغبت بیشتری سعی در فهمیدن حرفهاش خواهم کرد. اگر چند کلمه ای از زبونش بلد باشم، قطعا بهش خواهم گفت.
در حقیقت همون یکی دو کلمه هر چند غلط، ناخودآگاه به یک سری رمز آشنایی و دوستی تبدیل میشه و یهجور بیانگر اینه که ما به عنوان دو انسان داریم سعی میکنیم مرز زبان رو زیر پا بگذاریم.
به یاد سفرهام به مناطقی از ایران میافتم که زبان رایج مردمش زبان من نبود. البته از اونجایی که در ایران فقط فارسی زبان رسمیه، اون مردم حرفهای من رو میفهمیدند و سعی می کردن به بهترین وجهی کمکم کنن. اما من از این ارتباط یکطرفه خیلی راضی نبودم و نیستم. به نظرم میاد که در این ارتباط اگر من هیچ تلاشی نکنم که زبان اون مردم رو ولو در حد سلام و علیک یاد بگیرم، حداقلش بیانصافیه و حداکثرش خودبرتربینی و نتیجهاش هم جز بیقوت شدن یک ارتباط به نظر من حیاتی، چیزی نیست.
نکته جالب توجه برای من در زبان سویسیها همین "بیزبان رسمی بودن"شونه که باعث شده مردم به یاد گرفتن زبان همدیگه احساس نیاز کنند.
برای مثال من اگر روزی بنا باشه در ایران جایی کار و زندگی کنم که زبان رایجشون فارسی نیست، خیلی احساس نیاز به آموختن زبان اون محل نمیکنم چون زبان من زبان رسمیه و شاید این توقع رو داشته باشم که مردم اون منطقه باید حرفهای من رو بفهمند.
خیلی وقتها به این فکر میکنم که انگلیسی برای زندگی کاریم لازم بود. زبان مردم فرانسه رو هم در حد "رفع نیاز" یادگرفتهام. اما دریغ که یک "سلام" خشک و خالی رو به هیچ زبا محلی ایران بلد نیستم.
شاید اگه روزی فرزندی داشتهباشم، درکنار انگلیسی که فکر میکنم یادگرفتنش از واجباته، راهی رو براش باز کنم که اگه علاقه داشت با دیگر زبانهای رایج در ایران، حداقل اونهایی که عده زیادی از هموطنهاش به اون زبان حرف میزنند، آشنا بشه.
لینکهای مرتبط :
← صفحه بعد
نظرات ()
