پیش به سوی موریوند!

دو روز مونده به آخر سال و ما همچنان می‌دویم تا نتایجمون به کنفرانس موریوند کیو.سی.دی [۱] برسه. امروز جلسه اپرووال ساعت ۳ بعد از ظهره و اگه همه چی عالی (یعنی عالی،‌ خوب کافی نیست) پیش بره و کامنت عجیبی دریافت نکنیم،‌ میشه روز یکشنبه نتایج رو گزارش کرد.

حالا من و کارهای تل انبار شده برای سال نو به کنار، به قول آندریا (رییس بنده) آخه یکشنبه (تعطیلی اینجایی‌ها) هم شد روز برای ارائه نتایج؟

نتایج این کار رو قراره یه نفر از آزمایش اتلس (اون یکی آزمایش مقابل ما در ال.اچ.سی) در یک سخنرانی مشترک از طرف هردو آزمایش ارائه کنه. معنی‌اش اینه که ما باید نتایج رو دیر دیر شنبه صبح برسونیم دست ایشون که با در نظر گرفتن زمان مسافرت به موریوند و وقت لازم برای خوندن مقاله، ایشون بتونه در اسلایدهاش بگنجونه.

خلاصه این که احتمالا این یه دو روز هم خواب و زندگی نخواهیم داشت همچنانکه در چند هفته گذشته هم به لطف موریوند الکتروضعیف و کنفرانس لاتوویل نداشتیم.

البته ناگفته نمونه که همه مزه‌اش به همینه!

 

پی‌نوشت:

[۱] موریوند یه کنفرانسه به نام روستا/شهری در فرانسه که ۵۰ سال پیش میزبان اولین گردهمایی‌ فیزیک از این زنجیره بوده. البته بعد از چند سال،‌به علت گرون بودن هتل و ... در سمت فرانسه،‌ کنفرانس به شهر/روستای لاتوویل در همون نزدیک‌ها اما در خاک ایتالیا منتقل میشه. این کنفرانس الان در دو بخش الکتروضعیف و برهمکنش‌های رنگی (کیو.سی.دی)، در دوهفته متوالی برگزار میشه. یک هفته قبل از موریوند،‌کنفرانسی هست به نام «گردهمایی فیزیک در لاتوویل» که در همون محل و همون هتل جریان داره. این کنفرانس هم امسال ۳۰ سالگی خودش رو جشن گرفت و البته یادبودی هم برای آلتارلی برگزار کرد.

http://moriond.in2p3.fr/

http://www.pi.infn.it/lathuile/lathuile_2016.html

https://en.wikipedia.org/wiki/Guido_Altarelli

  
نویسنده : باران ; ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٢/٢٩
تگ ها :

رنج

رنج‌ها دو بعدی‌اند

عمق دارند و امتداد

  
نویسنده : باران ; ساعت ٤:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۸/٢٥
تگ ها :

ارباب حاجتیم و ...

به تو گلایه نمی‌شود کرد
بس که نازنینی ... بس که مهربانی ... بس که همیشه بوده‌ای

بس که آدم خجالت می‌کشد ... بس که آدم از نارضایتی‌اش،‌ از غصه‌اش، از بغضش خجالت می‌کشد در برابر تو ...

همه چیز توی سرم می‌چرخد: اگر اینطور نشود،‌ اگر آنطور بشود ... اگر این ... اگر آن .... زیر پوستم چیزی می‌دود پوستم مورمور می‌شود، می‌سوزد. سوزش به بینی‌ام می‌رسد و چشم‌هایم.

وسط جلسه‌ای نشسته‌ام. نمیدانم اینجا چکار می‌کنم. نمیدانم اگر اینجا نبودم کجا باید چکار می‌کردم. هیچ چیز نمیدانم. ... چشمهایم پر آب می‌شود. می‌سرانم اشکها را به بیرون و تظاهر می‌کنم که جلسه کسالت‌آور است  و من خوابم گرفته. به بیچارگی‌ خودم خنده‌ام می‌گیرد...

من بیچاره‌ام ... خیلی بیچاره ... نه چون فلان کارم اینطور شده و بهمان کارم آنطور ... نه ... بیچاره‌ام چون تو خیلی خوبی ... چون نمی‌توانم به تو گلایه کنم ...

  
نویسنده : باران ; ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۱۳
تگ ها :

خود در گیر

مشاهده یادداشت خصوصی

  
نویسنده : باران ; ساعت ٤:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱٤
تگ ها :

صفحه‌ای دیگر

حس عجیبی است ...

ورق خوردن ... می‌بینمش که ورق می‌خورد ... زندگیم را می‌گویم ... فصل دیگری شروع شده ... این را همه نشانه‌های آشکار وپنهان می‌گویند و من بیشتر از همیشه زنم ...

چمدان در دست، کوله بردوش،‌ همه زندگی در دو یا سه کیف ... از این فرودگاه به آن فرودگاه، از این شهر به آن شهر ... پهن می‌کنم بساطم را ... پهن می‌شوم، جمع می‌کنم و جمع می‌شوم ....

گم می‌شوم و کسی پیدایم نمی‌کند ... خود خودم را می‌بینم ... کفشهایم ... قدم‌هایم ... انضباط صورتم ... ۳۲ سالگی‌ام ... گم شده‌ای دارم انگار ...

درونم چیزی در حال متولد شدن است ... تولدی در عمق شاید ... من ... درونم می‌رقصد ... ورق می‌خورد زندگی‌ام ...

این بار با صفحه‌ای دیگر به دیدنت می‌آیم ...

  
نویسنده : باران ; ساعت ٤:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۱٢
تگ ها :

فلسطین ۴ (گفتگوهای من و همکارم)

اینها را می‌نویسم اینجا تا ضبط شود جایی و از یادم نرود. اینها جملات جسته و گریخته یک گفتگوی یک ساعته است. همین!

 

دوستم از همکارم درمورد روزنامه‌ها و قطبیدگی‌شون پرسید. همکارم گفت که فقط می‌تونه درباره انگلیسی‌زبان‌هاشون نظر بده چون نه عبری بلده نه عربی.

(اینجا کامنت دوستم خیلی جالب بود. می‌گفت سر ماجرای اوکراین تو استونی نسخه‌های یک روزنامه که به زبان روسی و استونیایی منتشر می‌شده کاملا برداشت متفاوتی از ماجرا رو ارائه می‌کرده. یعنی نسخه روس با استونیایی کاملا متفاوت بوده!!! بعله! اینهم از ارباب جراید!!)

همکارم می‌گفت که روزنامه‌های هردو طرف بشدت قطبیده هستند. می‌گفت من برای خودم چند واقعه‌ را که خودم دیده‌ام مبنای قضاوت قرار می دهم (standard candle).

می‌گفت روزی وقتی به سمت خانه می‌رفته با تعدادی ماشین پلیس ضد شورش و چندین پلیس در نزدیکی یک مسجد مواجه شده. پلیس‌ها چند نوجوان را (کوچکترینشان حدودا ۱۰ ساله) نگه داشته بودند، با لوله های تفنگی که به سمتشان نشانه رفته بود. کودکان این سو و آن سو میدویده و گریه می‌کردند. مرد میانسالی هم در حال بحث با پلیس بود با صدای بلند.

می‌گفت حدس می‌زده که اینها خانواده‌هایی بودند که بعد از اخراج از خانه‌شان در مسجد محل زندگی می کردند. میگفت دیدن اعراب که مثل کولی‌ها در پارک‌ها زندگی می‌کنند کاملا عادی است. این جزیی از برنامه اسراییل است که با بهانه‌های واهی اعراب را از خانه‌هایشان بیرون کند و یهودیان را به جایشان بنشاند. معمولا یهودی‌هایی هم که قبول می‌کنند در این خانه‌ها زندگی کنند،‌بسیار تندرو هستند و سایر اعراب منطقه را آزار می‌دهند.

می‌گفت در همین گیرودار دو پلیس آمدند و مرد میانسال را که شاید تنها جرمش با صدای بلند حرف زدن بود، گرفتند.

می‌گفت من در روزهای بعد (شنبه و دوشنبه) دنبال ردی از این خبر در روزنامه‌ها بودم. از سه روزنامه اسراییلی تنها یک روزنامه این خبر رو کار کرده بود: «کودکی به شیشه ماشین پلیس سنگ زده و اون رو شکسته». می گفت خوب بعله ممکنه. هرچند من اثری از خورده شیشه و ... ندیدم. اما ممکنه.
«بقیه بچه‌ها بر سر پلیس زخمی ریخته و او را زده‌اند». می گفت: خوب این هم با اینکه خیلی دور از ذهنه، ممکنه اتفاق افتاده باشه.
اما روزنامه هیچ خبری از مرد میانسالی که دستگیرش کرده بود ننوشته بود.

روز دوشنبه یک روزنامه فلسطینی (اینترنتی) تنها شاهدی که از ماجرا گذاشته‌بود فیلمی بود که در آن یک افسر پلیس اسراییلی یک پیرزن را هل می داد.

همکارم می‌گفت: من خیلی از این خبررسانی تعجب کردم. مخصوصا از طرف فلسطینی. اون نوجوون‌ها و اون مرد میانسال باید تا هروقتی که پلیس عشقش بکشه تو زندان باشن. I don't care if an old lady is treated not very gently

همکارم چندبار بغض کرد، چشمانش پر اشک شد و رنگ صورتش قرمز. و چندبار از ما عذرخواهی کرد ...

 

بهش گفتم شاید برخورد احساسی اعراب با ماجرا،‌ یعنی تمرکز روی رفتار بدی که با زن‌ها و کودک‌ها میشه، یک فاکتور فرهنگی باشه. ما هم اغلب بسیار احساسی هستیم و دیدن این تصاویر خیلی بیشتر از یک بحث دقیق رومون تاثیر می‌ذاره.

گفت ولی این به نفع عرب‌ها نیست. فراموش نکن که اسراییلی‌ها با زبان ما و به منطق ما حرف می‌زنن. مردم جوامع غرب حداکثر ماجرا رو به‌ صورت یک دعوای سیاسی می بینن. و وقتی این وسط همه آنچه از طرف عرب‌ها میاد یک سری عکس و فیلمه بدون دادن روایت اصلی (مثلا سر همین ماجرا هیچ عیب نداشت اگه گفته می‌شد که بچه‌ها به ماشین سنگ زدن. عمل این بچه‌ها که خونه‌شون ازشون گرفته شده و  سنشون هم کمه، در شرایط خودش می‌تونه قابل توجیه منطقی باشه) و حتی گاهی فیلم‌ها و عکس‌های اشتباهی هم منتشر میشه (مثل مواردی که عکس‌های سوریه رو بجای فلسطین پخش کرده بودن)،‌ اون وقت مردم در جوامع غربی می‌گن خوب هردو طرف بد هستن و خودشون از پس هم بربیان! ....

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢۱
تگ ها :

فلسطین ۳ (گفتگوهای من و همکارم)

اینها را می‌نویسم اینجا تا ضبط شود جایی و از یادم نرود. اینها جملات جسته و گریخته یک گفتگوی یک ساعته است. همین!

 

 

گویا همکارم در رام‌الله،‌ برای کودکش پرستاری عرب گرفته بوده‌است.
از محمد می‌گفت (به قول خودش the poor Arab kid) ... محمد همبازی پسر این پرستار بوده. شواهد نشان می‌داده که کودک معصوم را زنده سوزانده‌اند.


پرسیدم کسی هنوز مسوولیت قتل سه نوجوان اسراییلی را عهده‌دار نشده، نه؟
می‌گفت نه. مثلا حماس مسوولیتی به عهده نگرفته هرچند از نفس این اتفاق ابراز خرسندی کرده. اما درست همان روز ناپدید شدن سه نوجوان، دو عرب هم که گفته می‌شود از سربازان حماس بوده‌اند ناپدید می شوند. البته این بهیچ عنوان به این معنی نیست که آنها بدستور حماس این کار را کرده باشند. من به هیچ عنوان از حماس پشتیبانی نمی‌کنم اما در این مورد خاص نشانی از دخالت حماس نیست.
می‌گفت در اسراییل قانونی هست که خانه افراد تروریست را منفجر می‌کنند. خانه این دو عرب هم منفجر شده. ظاهرا به ساکنین اعلام می کنند که خارج شوند و اگر نشدند،‌ خانه همراه با سکنه منفجر می‌شود.
می گفت پدر محمد گفته است: «اگر اسراییل ادعای رفتار بدون جانبداری و عادلانه را دارد، باید خانه آنها که پسرش را سوزانده‌اند را هم منفجر کند» و صد البته هنوز خبری از این اتفاق نیست.

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢۱
تگ ها :

فلسطین ۲ (گفتگوهای من و همکارم)

اینها را می‌نویسم اینجا تا ضبط شود جایی و از یادم نرود. اینها جملات جسته و گریخته یک گفتگوی یک ساعته است. همین!

 

همکار ایتالیایی‌ام دیروز آمده بود سرن. همسر و فرزندش همان روز از اسراییل پرواز داشتند (همسرش از طرف یونسکو به مدت یکسال در رام‌الله مشغول کار بود و پروژه‌ای داست در راستای بهینه‌سازی وضع کودکان فلسطینی در منطقه. به گمانم بیشتر وضع آموزشی کودکان)

یکی از دوستان ضمن گفنگو از همکارم پرسید که با این وضعیت بمباران (از غزه به اسراییل) چطور پرواز همسرت بهم نخورده و کلا وضعیت چطور است مگر؟

همکارم توضیح داد که طبق آمار حداقل یک‌سوم این موشک‌ها در هوا هدف قرار می‌گیرند. بعد با یک سری محاسبه (که من دقیقش خاطرم نیست متاسفانه. من از نیمه به بحث پیوستم) استدلال کرد که احتمال فرود این موشک‌ها در خاک اسراییل و عملکردشان بسیار نزدیک صفر است.

می گفت بیشتر ما خارجی‌ها هستیم که از این وضعیت می‌ترسیم. خود مردم منطقه عادی‌تر با آن برخورد می‌کنند.  مثلا خاطره‌ای گفت از یک گقتگوی اسکایپی که با یک اسراییلی داشتند و ضمن آن صدای انهدام موشک می‌آمده و گفتگویشان همچنان ادامه پیدا کرده. یا مثلا طرف گفتگو ضمن خداحافظی گفته که الان می‌خواهد سگش را بیرون ببرد برای قدم زدن.

می‌گفت هیچکدام از پروازها حتی به تاخیر هم نیفتاده‌اند. البته همسرش شاکی بوده از این که با هر آژیر باید همه مردم به پناهگاه می رفته‌اند و از اینکه در کل شنیدن مداوم صدای انهدام و آژیر مخصوصا برای بچه‌ها بسیار آزارنده است.

می‌گفت در یک صفحه اینترنتی، او و سایر خارجی‌های مقیم از نگرانی‌هایشان برای کودکانشان و اینکه نمی‌توانند بچه‌ها را بیرون ببرند و ... با هم گفتگو می‌کرده‌اند. در این میان، فلسطینی‌ای تنها یک جمله نوشته بوده :«ما هم بچه داریم» ...
چنان تاثری به آن جمع وارد شده که دیگر به گلایه‌هاشان ادامه نداده‌اند.

...

  
نویسنده : باران ; ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢۱
تگ ها :

 

گاهی حرف زدن با بعضی‌ها، برایم مرور تو می‌شود ...

به خاطرم می‌آورد همه آن زیبایی‌ای را که به آن «هستی». همه آن را که به آن «می‌زیی». بیشتر به چشمم می‌دارد که چه نیک‌بختی بزرگی است تو را در کنار داشتن.

می‌بینم چقدر همه این دعواهای «زن» و «مرد» و «فمینیسم» و «آنتی فمینیسم» و ... افسانه‌های دوردستی هستند مادام که تو تعریف منی از «همسر».

اعتراف بزرگی است ... اعتراف می‌کنم که در کنار تو هیچ‌وقت کلیشه «مرد» را ندانستم که چیست. ... پایدار بادا دست دوستیت در دستان من ... نازنینم ...

  
نویسنده : باران ; ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱٧
تگ ها :

فلسطین ...

نمی‌فهمیدم چقدر دارم بلند حرف می‌زنم
فقط یادم هست که فاصله زیر فک تا گوش‌هایم می‌سوخت و تیر می‌کشید. او یک کلام از من پرسیده بود: «خوب، چه خبر؟»

و من .... خبر ستار بهشتی را می‌دادم .... فقط خبر را! بی هیچ جانبداری ... یا لااقل همه تلاشم این بود.

ناگهان دستهایم را گرفت و محکم نگه داشت. تازه فهمیدم که چقدر در هوا تکانشان می‌داده‌ام. ضربان قلبم را می‌شنیدم. گفت:«حق نداری خبر بخوانی! لااقل تا مدتی ...»
گوشه چشمهایم شروع به سوختن کرد. تکرار کرد: «می‌شنوی؟ حق نداری خبر بخوانی» ...

این روزها خبرهای فلسطین به همان روزم می‌اندازد. برای من «فلسطین» نماد درد و مظلومیت انسان و مبارزه است. همانقدر که «اسراییل» مفهوم «گنده لات» را پیش چشمم ترسیم می‌کند. من فلسطین را وقتی از ایران بیرون آمدم فهمیدم. وقتی با دوستان اروپایی‌ام،‌ آنها که تلاش می‌کردند خنثی و منصف باشند و کم و زیاد دو طرف را ببینند، حرف زدم فهمیدم.  آنها که تنها گذری به رام الله و اورشلیم و  ... داشتند.  آنها که دیدن مخزن آب بالای سقف خانه اعراب برایشان علامت سوال شده بود. آن‌ها که رده‌بندی شهروندی شگفت‌زده شان کرده بود. دوست ایتالیایی تبار من رده ۶ یا ۵ را روی کارت اقامتش دریافت کرده بود تنها به علت اینکه از یک عرب خانه اجاره کرده است.
دوستانی‌که برایم از آمار هفتگی خشونت که توسط یونیسف (یا یونسکو؟ به یاد ندارم) به آدرس ایمیلشان ارسال می‌شد می‌گفتند. آماری که به گفته آنها اعمال خشونت اسراییلی‌ها بر فلسطینی‌ها حداقل ۱۰ برابر بیشتر از عکس آن است.
دوستانی که از اشغال سیستماتیک خانه‌های اعراب همسایه‌شان داستان‌ها داشتند.

همه این‌ها و در نهایت آن پسر فلسطینی که هفته پیش دیدمش. که سعی داشت همه چیز را در لفاف لبخند و آرامش بپیچد. می‌گفت برای طی مسیر ۱۰۰ کیلومتری خانه تا دانشگاهش، باید ۶ ساعت وقت صرف می‌کرده تا از همه ایست‌های بازرسی بگذرد.
لبخند می‌زد و می‌گفت:«در همه این بازرسی‌ها بیشتر از هرچیز از سوءتفاهم می‌ترسم. که جمله‌ای بگویند و من بد بفهمم و شلیک کنند.» و من دلم تیر می‌کشید ...

این روزها اخبار فلسطین، مرا به حال همان روز کذایی می‌اندازد. همان سوزش زیر فک تا گوشها، همان ....



  
نویسنده : باران ; ساعت ٤:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱٢
تگ ها :

باید حرف زد

باید حرف زد. اگر هم شنونده‌ای نداری باید حرف زد. باید ... اگر نه باید نوشت ... گفتن و هی فکر کردن به آنچه میگویی و حس می‌کنی، درمان است بر آنچه می‌خراشدت ...

آدم فکر می‌کند. هی فکر می‌کند و بغضش را قورت می‌دهد و اشکش را به اشکدان برمی‌گرداند. اما فکر بزرگ می‌شود. ورم می‌کند ... انگشت‌هایش زیاد می‌شوند و دراز ... پنجه‌اش را در روح عمیق‌تر فرو می‌برد ... پهنه تصرفش را گسترش می‌دهد ... و بغض بار دیگر که به گلو می‌آید سنگین‌تر است و نخراشیده‌تر ...

می‌شود به کناری‌اش افکند و هی گفت «مهم نیست». اما مهم است. آدم با این کنار افکندن‌ها خراب می‌شود عشق من. آدم ته‌اش لجن‌اندود می‌شود ... آدم مریض می‌شود ...

من اینجا با کمال جرأت می‌گویم که حالم بد است. خیلی بد است. که دارم سعی می‌کنم، خیلی سعی می‌کنم که قوی باشم و قوی بمانم یا لااقل تمرین کنم آنچه را که میگویند «قوی بودن».  اما کم می‌آورم عشق من. کم می‌آورم.

من با کمال جرأت می‌گویم که زندگی کردن در جاییکه نمی‌توانی به‌اش تعلق داشته باشی، مثل هتل یا هر چی، جایی‌که نمی‌توانی بساطت را پهن کنی،‌ هر چه می‌خواهی یخچالت را پر کنی،‌رخت‌هایت را کثیف کنی، بشوری، خانه‌ات را دستی بکشی، روی فرشش غلت بزنی و ... زندگی کردن در چنین جایی حناق است

جاییکه طی روز یک کلمه هم فارسی نتوانی حرف بزنی،‌ قربان کسی بروی،‌ تعارف کنی، .. زندگی در چنین جایی عمیقا سخت و بی‌کلام است. همین است که آدم حرف زدنش یادش می‌رود و هی بغض‌هایش را قرقره می‌کند

فراتر از اینها،‌ جدایی خر است. نه! خر را معصومیتی در نگاه هست هنوز. جدایی دیوی بی شاخ و دم است عشق من! کوتاه و بلند ندارد .... دیو است ... روی سرت می‌نشیند و  «دیو»انه‌ات می‌کند.

من به جرأت می‌گویم که از جدایی بیزارم و در جنگم با همه پیامدهای عوضی‌اش ...

من به جرأت می‌گویم که دلم عمیقا برایت تنگ است و بی‌تو وا نمی‌شود عشق من!

من همه این‌ها را می‌گویم تا سالم بمانم و زنده. تا از یادآوری تصویر دستهای تو دیوانه نشوم. تا در خودم نپیچم ... تا آدم بمانم ... باید حرف زد نازنین من. هر چقدر بد،‌هر چقدر مبتدی، هر چقدر مفت،‌هر چقدر بی‌منطق، باید حرف زد عزیزترینم ...

والا مرز باریکی است که به آسانی طی می‌شود. مرز آدم بودن را می‌گویم ... به آسانی آدم به چیز دیگری تبدیل می‌شود ... به چیزی که مریض است و کم و ناتوان ...

باید حرف زد ...

  
نویسنده : باران ; ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱۱
تگ ها :

واریس

همیشه همه چیز با هم اتفاق میافتد

همانکه تو گفتی ... واریس بغض گرفته‌ام به گمانم. آب نمی‌شود،‌ باز نمی‌شود ...

میدانی،‌ ممکن است تولد امسالم مصادف با paper talk باشد ..

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۸
تگ ها :

اینجا ایران نیست

همه اینجا تعطیلاتن و من برای یه کاغذ موندم:

کاغذ ---> ثبت نام تو شهرداری ---> باز کردن حساب بانکی ---> گرفتن حقوق و نجات از ورشکستگی

بعله! اینجا ایران نیست ها!!

  
نویسنده : باران ; ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٧
تگ ها :

صدای تو

صدایت را از پس اینهمه راه میشنوم:

سه غم آمد بجانم هر سه یکبار
غریبی و اسیری و غم یار
غریبی و اسیری چاره دیره ...

صدایت قطع می‌شود

غم عشق تو مادرزاد دیرم
نه از آموزی استاد دیرم

خمیازه می‌کشی ...

صدایی می‌گوید: نجی خانوم! میخوام از اینجا قطع بشم برم لپ تاپ ..

میگویم باشه و منتظرت می‌مانم تا از راهی دیگر صدایت را بشنوم ...

صدایت آغوشت نیست،‌ صدایت نگاهت نیست ... آرام من است اما ... بیا حرف بزنیم ...

  
نویسنده : باران ; ساعت ٢:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٦
تگ ها :

خانه ما

دو روز پیش در خانه‌مان سیر چرخیدم و همه چیزش را خوب نگاه کردم. از آنجا هم می‌رویم ... مقصد بعدی را هم فقط خدا می‌داند و بس ...

ولی همه جای خانه ماست تا با همیم،‌ نه؟

اینجا آفتاب است و صدای پرنده‌ها ... نهار هم نیمرو دارم احتمالا ... شاید هم مهمان کنم خودم را به آداناکباب یک رستوران ترکی در بروکسل ...

  
نویسنده : باران ; ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢۳
تگ ها :

خانه‌تکانی

خانه قدم به قدم تمیز می‌شود

خانه اجاره‌ای که نمیدانم چقدر دیگر در آن خواهیم ماند

پشت مبل را من دستمال خیس می‌کشم و او خشک. هردو خسته‌ایم.

یادم می‌آید از ذوق همیشگی خانه تمیز کردنمان در آخر هفته‌های خلوت ژورا

می‌گویم:«چه لذتی دارد تمیز کردن خانه با هم، نه؟»

می‌گوید:«لذتش برای من خیلی کم شده، پیر شده‌ام.»

نگاهش می‌کنم. انگار راست می‌گوید ...

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢٤
تگ ها :

آلو در گلو

مادربزرگ نازنین و دلبند من ...

مدت‌های مدید است (بقدر عمر من و یا بیشتر) که گوارش و بیشتر معده‌اش سر ناسازگاری دارد با او .

یک روز حالش را پرسیدم، گلایه کنان گفت: «هرچه می‌خورم انگار یک آلو سر معده‌ام نشسته‌است». از ترشای معده می‌نالید.

من امروز دومین روز آلویی‌ام را به سختی گذراندم و دلم برای مادربزرگکم بسیار تنگ است.

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢٤
تگ ها :

 

مثل موج‌ام. موجی که یک وقتی یک جایی شروع شده و میرود همینطور به نا کجا

موجی که وسط اقیانوس گیر افتاده. راه تمام نمی‌شود. جهت ندارد. چشمهایم را بسته‌ام و دلم گرس گرس می‌زند که «خدایا! درست باشد. همین باشد» و میروم ...

دلم بسته هیچ چیز نیست ... و بی همراهی سخت می‌آزاردم. بی همراهی و بیماری ... بیماری و بیماران ...

و همه آرزوهایی که در خودم باهشان کلنجار می‌روم ...

 

  
نویسنده : باران ; ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱٢
تگ ها :

تو نی‌نی چشات خیسه

سال‌ها پیش (چند سال؟) دوستی این ترانه را در جشنی در دانشکده خواند. با کارهای آهنگ‌سازی که خودش روی آهنگ انجام داد بود. با حسی که خودش به آهنگ افزوده بود.

من آن شب بارها از خواب پریدم و در بیداری صدای خودم را می‌شنیدم که این ترانه را زمزمه می‌کرد.

شاید سالها و سالها بدنبال چشمهایت بودم خوب من! سالها بی‌آنکه بدانم.
چشمهایت ... با آن سیاهی بی‌امان ... با آن خیسی و برق همیشگی. با آن «توت تر» شان ...

  
نویسنده : باران ; ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱٦
تگ ها :

 

این روزهای بعد انتخابات دلم را غمی عمیق می‌کاهد.
به کف مطالبات مردم کشورم و شادی‌شان پس از دوره‌ای طاقت‌فرسا می‌اندیشم.

دروغ نمیتوانم بگویم. دلم شاد نیست. یا شادی‌ام عمقی ندارد. انکار نمی‌کنم که دیدن شادی مردم از شیرین‌ترین دیدنیهای زندگیم بوده‌است. اما ...

برای من همه مردم،‌ مردمند. میانه‌رو و رادیکال و اصلاح‌طلب و اصول‌گرا و تحریمی و رای‌دهنده و ... همه مردمند. من دلم بسیار از تحقیر و توهین این گروهها بهم می‌گیرد ...

رییس‌جمهور برای من معجزه الهی نیست و هرگز نبوده است. موسی نیست که بیاید قوم را از نیل خروشان رد کند.
به باور من رییس‌جمهور در وهله اول با تعاملش با مردم معنا می‌شود. رییس‌جمهور را پرسشگری و مطالبات من رییس‌جمهور می‌کند. من از او انتظار معجزه ندارم. نمی‌خواهم ۴ ساله همه دردهای بی‌درمان من و کشورم را دوا کند. اما می‌خواهم در برابر رایی که گرفته، در برابر خواست مردم پاسخگو باشد. بار سنگین گذشته  بر فکر و روح من سنگینی می‌کند. نمی‌توانم انکار کنم. . . .

  
نویسنده : باران ; ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٢٧
تگ ها :

 

من از وقتی تو رو پیدا کردم نوشتنم نمیاد. کافی شدی برام. یعنی مثل اینکه منو بخونی. برام اما خیلی قشنگه

  
نویسنده : باران ; ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱٤
تگ ها :

 

حس عجیبی دارم ...

امروز آنالیز من در آزمایش CMS اصطلاحا Approve شد. نتیجه یکسال کار واقعا شبانه روزی.

  
نویسنده : باران ; ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۸
تگ ها :

 

مشاهده یادداشت خصوصی

  
نویسنده : باران ; ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۳
تگ ها :

برای خاطر حیوان‌ها

پرده صفرم:
خاطره محوی از کودکی. عنکبوت‌های چندش‌اور درشت در زیرزمین خانه. من و ترس زیاد و پسردایی کوچکترم که سوپر منانه پاهای عنکبوت‌ها را قیچی می‌کرد تا مرا مطمئن کند که آنها به من آسیبی نمی‌زنند. حتی یادم هست که عنکبوتی را آتش زدیم ... بله من!

پرده اول:
توالت فرنگی خانه کوچک من در بروکسل و عنکبوتی که زیر مخزن آب آن خانه درست کرده. هربار که سیفون را می‌کشم، عنکبوت تکانی می‌خورد و جابجا می‌شود. انگار سلامی و احوالپرسی‌ای.تنها کسی که در این تنهایی، واکنش‌هایش به بودن من واکنش‌هایی زنده است.

بارها توالت را شستم و هرگز نتوانستم حتی به خانه این دوست نازنین نزدیک شوم. چه برسد اینکه آواره‌اش کنم یا بکشمش. برایم عزت و احترام داشت. این موجود آرام چیزی از درنده‌خویی پیشین من نسبت به همنوعانش نمی‌دانست. اینجا خانه کرده بود و به قدر روزیش حشره میخورد. با من هم حرف میزد. همان تکانهای لرزانش را می‌گویم.

پرده دوم:
نشسته‌ام در گلابی، پراید قراضه مان، که هر روز ساعات زیادی را در باغ لارک و وسط خاک و خل است. میخواهم بروم سر کار. موجودی پشت فرمان تکان می‌خورد. یک بچه رتیل با پاهای پشم‌آلو. می‌ترسم اول. نمی‌دانم چکار کنم.
نمی‌خواهم بکشمش. فکر می‌کنم ولش کنم همین‌جاها برای خودش بچرخد. ولی خوب بزرگ که بشود خطرناک است. دستمال کاغذی را دورش می‌گیرم و می‌گذارمش بیرون.

عنکبوت را مثال زدم که خیلی نانازی و مورد پسند همه نیست. اما می‌توان بهش مهربان بود. وگرنه کیست که نداند وقتی به یک گربه غذا می‌دهی،‌اسیرش می‌شوی؟ یا وقتی مرغ‌ها جلوی پایت می‌دوند برای دانه،‌ دیوانه‌ات می کنند؟

نمیدانم از کی انسان مقابل و متضاد حیوان قرار گرفته و بعلاوه از کی هرچه متضاد انسان است حق زندگی ندارد.

بعضی به اینکه خدا عالم را مسخر انسان کرده و انسان اشرف مخلوقاتست و ...، استناد می‌کنند و برای حیوانات مرتبه پایین‌تری از وجود قائل می‌شوند و نتیجه‌اش این می‌شود که اگر از حیوانی چندشمان شد (که این زشتی و چندش هم تعریف ماست وگرنه همه آفریده‌ها در منشور آفرینش بی هیچ حرفی زیبایند) می‌توانیم سنگش بزنیم و دمش را بکنیم و بکشیم و ...

راستش همه اینها آدم را بیشتر از آنکه خلیفه خدا کند به فرعون شبیه می‌کند. از نگاه قرآنی، انسان اشرف مخلوقات و خلیفه خداست. خلیفه هم کارش و ظیفه‌اش این است که آنچه را که رییسش می‌خواهد انجام دهد و اخلاقش شبیه‌ترین به اخلاق رییسش باشد.

من شک دارم «انسان» زورمدار نسبتی با این خلافت داشته باشد.

  
نویسنده : باران ; ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢۳
تگ ها :

تاریخ ناتمام عزا ...

چه شد پسر،‌ نمی‌دانم ...

آن همه بغض و گریه بی‌امان رفت به امان خدا پسر ...

یعنی انگار راحت شده‌باشم دیگر ...

انگار دیگر آویزان بین زمین و هوا نباشم ...

کسی هم دیگر زیاد راجع به تو نمی‌گوید ... از اشک دم مشک من هم خبری نیست ...

انگار در انتخاب میان بدترٍ و بد،‌ بدتر بلاکلیفی من بود و نبودن تو تنها «بد» بود ... و حالا به بد راضی‌ام کما فی‌السابق ...

می‌دانی پسر؟ اتفاق عجیبی افتاده‌است. یکهو ظرف یک هفته آمدی و همه‌چیز را به هم آشفتی و رفتی ...

ظرف یک هفته، من برایت خواهر شدم  و مادر شدم و ...و به اندازه چند خواهر اشک ریختم... هرچند حالا همه رفته است به امان خدا پسر ... اشک‌ها را می‌گویم ...

میدانی! خواهری جایی است ... جایی است در آن انتهای دل ... خواهری به امان خدا نمی‌رود ... خواهری می‌ماند به شکل درد، بغض،‌ صبر تلخ ... نمی‌دانم ...

اما می‌ماند...

حتی اگر کسی دیگر زیاد راجع به تو نگوید پسر ...

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٩
تگ ها :

← صفحه بعد